لیست کلیه پارتهای رمان جهنم احساس : پارت های 101 تا 115
تعداد کل پارت های منتشر شده : 115
-
رمان جهنم احساس - پارت 101
نفس عمیقی میکشد. بعد از رفتن آن زن به سمت اورژانس میرود. میخواهد آبتین را پیدا کند. او باید مطمئن شود که پهلوان پنبهاش صحیح و سالم است. بعد از مدتی با کمک یکی از پرستارها موفق به یافتن آبتین میشود. چون در حال پانسمان زخمهای آبتین هستند نمیتواند وارد شود. روی یکی از صندلیها مینشیند. سرش گ...
بروزرسانی در : ۳۹۶ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 102
*** با چشمانی ریز شده به در قهوهای رنگ نگاه میکند. دستانش مشت میشود. دندان روی هم میسابد و با باز شدن در، از جایش بلند میشود. منشی اشاره میکند و ملیسا وارد اتاق میشود. چشمش به زنی، سی- سی و پنج ساله میخورد. بهاره سلطانی، زنی که با آبتین روبهرو شده و حالا ملیسا در مقابلش قرار دارد. سوالا...
بروزرسانی در : ۳۹۵ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 103
آب دهانش را فرو میفرستد و در خلسهای از زمان گیر میکند. جایی که نمیخواست زمان حرکت کند: - اینجا جهنم ملیسا... جهنم من... زندگی اینجا واسه... ملیسا میان حرف آبتین پرید و با صدایی آرام گفت: «جهنم واسه ترسوندن فرشتههاست. من خودم از دل همین جهنم بیرون میام.» آبتین دست ملیسا را گرفت و آن را نو...
بروزرسانی در : ۳۹۰ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 104
آرمان با اخم به ملیسا نگاه میکند. ملیسا لب میگزد و سرش را پایین میاندازد. میخواهد از کنار او بگذرد که آرمان بازوی ملیسا را میگیرد: - کجا داری میری زلزله؟! بشین یکم حرف بزنیم. ملیسا با عصبانیت دست آرمان را پس زده و تخت سینهاش میکوبد؛ از لابهلای دندانهای چفت شدهاش میغرد: «دارم میرم قبر...
بروزرسانی در : ۳۸۹ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 105
ملیسا پاکت را در دستش میفشارد و از جایش بلند میشود. آبتین دست دور شانهی او میاندازد و با نگاهی نگران زمزمه میکند: «بهتری؟!» ملیسا لب پایینیاش را میان دندان میگیرد و با صدایی لرزان و آرام پاسخ میدهد: «آ... آره...» اما آبتین بیخیال نمیشود. با همان آرامش محتاطانهاش، انگار بخواهد از درها...
بروزرسانی در : ۳۸۸ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 106
موتور آبتین جلوی پایش ترمز میکند. سوار موتور شده و بیحرف همراه آبتین میرود. هردو به سمت مقصدی حرکت میکنند؛ انگار که مقصد بعدی آخرین مقصد برای رسیدن باشد. وقتی به خانهی آبتین میرسند؛ ملیسا با صدای آرامی میپرسد: «متین کجاست؟!» آبتین درحالی که دسته کلید را در دستش میچرخاند؛ پاسخ داد: «شمال،...
بروزرسانی در : ۳۸۳ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 107
صدا تمام میشود و صورت ملیسا خیس از اشک است. جملهاش در سر ملیسا میپیچد: «تو تنها یادگار یاسی...» قطرههای اشک آرام از گونهاش سر میخورند و روی چانهاش میریزند. دستش را روی صورتش میکشد، اما نه برای پاک کردن اشک؛ انگار میخواهد خودش را از نو لمس کند، لمس دختری که دیگر نمیدانست کیست. صدای پ...
بروزرسانی در : ۳۸۲ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 108
صدای جیغها و کوبش موسیقی، مثل پتکی روی سرش فرود میآید. هوا سنگینتر شده؛ انگار در همان چند دقیقهای که آنجا بود، رطوبت بیشتر در هوا پخش شده بود. بوی عرق و الکل و خون، حالا مثل لایهای ضخیم روی پوستش نشسته بود. به لبهی قفس رفت. جمعیت حلقه زده بودند، سوت میزدند، داد میکشیدند. یکی از مردها بطری...
بروزرسانی در : ۳۸۱ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 109
خاکستر سرش را آرام بهسمت ملیسا برمیگرداند. نگاهش، نه پر از تعجب است، نه حتی پر از خشم... بلکه چیزی در نگاهش است شبیه به کنجکاوی سرد. مثل کسی که چیزی را دیده که منتظرش بوده. انگار از قبل میدانسته کسی از پشت میپرد، فقط منتظر بوده ببیند چه کسی است. ملیسا با تمام قدرت، تنهاش را به خاکستر میکوبد...
بروزرسانی در : ۳۷۶ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 110
نگهبان بلند قد و قوی هیکل چنان با عجز این جمله را بر زبان آورد که خاکستر لحظهای همه چیز را فراموش کرد و به قد و قوارهی ریز دخترک خیره شد. یاسمین چنان با اخم به او خیره شده بود که خاکستر خندهاش گرفت. دخترک ریز اندامی چون او، کل انبار را روی سرش گذاشته بود. هیچ نگهبانی حریف زبان تند و تیزش نمیش...
بروزرسانی در : ۳۷۵ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 111
نگهبان ترسیده عقب میرود. ملیسا با کمی سر تکان دادن به هوش میآید. خاکستر به جایی که او نشسته نگاه میکند. آنجا همانجایی است که یاسش سوخت و حال ملیسا جای او را میگیرد. ملیسا با درد و احساس گیجی چشمانش را باز میکند. نگاهش را به اطراف میدوزد. با حس بوی گند حالت تهوع میگیرد. نگاهی به اطراف می...
بروزرسانی در : ۳۷۴ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 112
ملیسا آب دهانش را به سختی فرو میفرستد. جرعت سر چرخاندن را ندارد. پسرک از پشت ملیسا بیرون میآید... لبخندش آشناست. طوری نگاهش میکند که انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده. طوری لبخند میزند که... با لبخند برای او دست تکان میدهد: - عه تو اینجایی ملیسا؟... چه خبر؟! ملیسا با ناباوری و حیرت لب میزند: «م...
بروزرسانی در : ۳۶۹ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 113
همه میچرخند. نگاهشان روی سطان ثابت میماند. ملیسا با نفرت به او زل میزند. سر و صدای ریزی میآید. ملیسا نگاهش را به آرمان میاندازد. چشم چپش خونی است و با یک چشم شاهد تمام ماجرا بوده. ملیسا موفق میشود دستانش را آزاد کند. سلطان چاقو به دست درحال نزدیک شدن به آبتین است. ملیسا به سمت سلطان میدود ...
بروزرسانی در : ۳۶۸ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 114
«فصل پایانی» چهار ماه بعد... - برایم قصه بگو!... قصهی لیلی و مجنون تکراری شده... برایم قصهای خونین را بازگو کن! داستان کلیشه شدهی پسر شاه و دختر گدا را نمیخواهم... از زیبایی سطرهای بهشت و طعم شیرین عسل نگو! من داستان پر درد دختر و پسر گدا را میخواهم... ملیسا به چشمان بنیامین که با لذت غر...
بروزرسانی در : ۳۶۷ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 115
آبتینی که حالا با لباس رسمی در کنار آرمان و متین نشسته است. بهاره و بنیامین هم کمی آنطرفتر نشسته بودند. ملیسا حس میکند ضربان قلبش بالا رفته و از شدت هیجان کنترل قدمهایش را ندارد. دوست ندارد به سمت آبتین قدم بردارد؛ دوست دارد به سمت او پرواز کند. متین با دیدن ملیسا واکرش را برداشته و چند قدمی...
بروزرسانی در : ۳۶۲ روز پیش
