پارت هشتاد و هفتم :

آبتین چیزی نمی‌گوید، چند دقیقه بعد چشم‌های ملیسا بسته می‌شوند. آبتین دستش را روی پیشانی‌اش می‌کشد، نفس عمیقی می‌کشد اما انگار چیزی درونش در حال فروپاشی است. کمرش خم شده، درد از عضلاتش بالا می‌رود. به سختی از اتاق خارج می‌شود. در راهرو، محمود را می‌بیند که با چهره‌ای نگران به سمتش می‌آید. بلافاصله پس از اینکه به آبتین رسید با صدایی نگران می‌پرسد: «به محض اینکه فهمیدم به هوش اومده..

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • رها

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • ملیکا کاظمی | نویسنده رمان

    خب همونطور که تا اینجا دیدی ملیسا یکم دردسر سازه. من خودمم دلم نمی‌خواست اینجوری باشه. ولی یکسری چیزا رو روند داستان تعیین میکنه. عقاید و شخصیت‌ها باعث میشن اینجور چیزا پیش بیاد. خودمون کم ندیدیم هر چی میشه میوفته گردن ما... درسته؟

    ۳ ماه پیش
  • سهیل۲۸

    1

    آخیییی گناه داره..آخرش همش کاسه کوزه ها سر ملیسا میشکنن

    ۱ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    1

    این همه غمگین بودن و برنمیتابم🥺

    ۱ سال پیش
کپی شد!