پارت هشتاد و هفتم :

آبتین چیزی نمی‌گوید، چند دقیقه بعد چشم‌های ملیسا بسته می‌شوند. آبتین دستش را روی پیشانی‌اش می‌کشد، نفس عمیقی می‌کشد اما انگار چیزی درونش در حال فروپاشی است. کمرش خم شده، درد از عضلاتش بالا می‌رود. به سختی از اتاق خارج می‌شود. در راهرو، محمود را می‌بیند که با چهره‌ای نگران به سمتش می‌آید. بلافاصله پس از اینکه به آبتین رسید با صدایی نگران می‌پرسد: «به محض اینکه فهمیدم به هوش اومده..

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • رها

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • ملیکا کاظمی | نویسنده رمان

    خب همونطور که تا اینجا دیدی ملیسا یکم دردسر سازه. من خودمم دلم نمی‌خواست اینجوری باشه. ولی یکسری چیزا رو روند داستان تعیین میکنه. عقاید و شخصیت‌ها باعث میشن اینجور چیزا پیش بیاد. خودمون کم ندیدیم هر چی میشه میوفته گردن ما... درسته؟

    ۴ ماه پیش
  • سهیل۲۸

    1

    آخیییی گناه داره..آخرش همش کاسه کوزه ها سر ملیسا میشکنن

    ۱ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    1

    این همه غمگین بودن و برنمیتابم🥺

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️