جهنم احساس به قلم ملیکا کاظمی
پارت هشتاد و هفتم :
آبتین چیزی نمیگوید، چند دقیقه بعد چشمهای ملیسا بسته میشوند. آبتین دستش را روی پیشانیاش میکشد، نفس عمیقی میکشد اما انگار چیزی درونش در حال فروپاشی است. کمرش خم شده، درد از عضلاتش بالا میرود. به سختی از اتاق خارج میشود. در راهرو، محمود را میبیند که با چهرهای نگران به سمتش میآید. بلافاصله پس از اینکه به آبتین رسید با صدایی نگران میپرسد: «به محض اینکه فهمیدم به هوش اومده..
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

ملیکا کاظمی | نویسنده رمان
خب همونطور که تا اینجا دیدی ملیسا یکم دردسر سازه. من خودمم دلم نمیخواست اینجوری باشه. ولی یکسری چیزا رو روند داستان تعیین میکنه. عقاید و شخصیتها باعث میشن اینجور چیزا پیش بیاد. خودمون کم ندیدیم هر چی میشه میوفته گردن ما... درسته؟
۳ ماه پیشسهیل۲۸
1آخیییی گناه داره..آخرش همش کاسه کوزه ها سر ملیسا میشکنن
۱ سال پیشفاطمه زهرا
1این همه غمگین بودن و برنمیتابم🥺
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

رها
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
درک نمیکنم چرا هر اتفاقی میوفته میندازن گردن ملیسا دزدیدن پرستو و مردنش هیچ ربطی به ملیسا نداشت و تنها کسی بود که برای نجات پرستو هرکاری کرد اما آرمان همه چیزارو تقصیر اون دونست در صورتی که خودش نتونست از زنش محافظت کنه مرگ حاجی هم بخاطر خطاهای گذشتشه