لیست کلیه پارتهای رمان جهنم احساس : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 115
-
رمان جهنم احساس - پارت 41
آبتین با حرکتی ناگهانی در را میشکاند و وارد میشود. ملیسا ولی همانجا میایستد. هوای سردی از میان موهای کوتاه و خرماییاش رد شده و او را سردتر از پیش جلوه میدهد. گوشیاش را برداشته و وقتی صدای داد و فریاد آبتین و آن مرد قطمع میشود، شمارهی محمود را میگیرد: «الو...» وقتی صدای محمود در گوشش می...
بروزرسانی در : ۵۳۷ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 42
چاقویی از جیبش بیرون میکشد و بدون اینکه پلک بزند، یک خط باریک و عمیق روی گونهی مرد میاندازد. مرد نالهای خفه میکند. ملیسا چاقو را با دست پاک میکند و ادامه میدهد: «دفعهی بعد، این چاقو رو اینجا نمیکشم... میفهمی؟» مرد سریع سرش را تکان میدهد، انگار که حتی قدرت حرف زدن هم از او گرفته شده ...
بروزرسانی در : ۵۳۶ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 43
ملیسا نفسش را با صدا بیرون میدهد. دستهایش مشت شده، اما تمام بدنش میلرزد. نگاهش روی زمین قفل شده، اما ذهنش جای دیگری است. سلطان... چرا دوباره اسمش را شنید؟ چرا هر بار که فکر میکند از او دور شدهاند، دوباره سایهاش روی زندگیشان میافتد؟ آبتین همچنان سعی دارد آرامش کند، اما ملیسا ناگهان خودش ر...
بروزرسانی در : ۵۳۰ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 44
سپس به سمت ماشین رفته و همگی سوار ماشین میشوند. محمود مقابل خانهی حاج بابا میایستد. وقتی همگی پیاده میشوند. محمود با لحنی سوالی میپرسد: «داداش... خواهرت و کجا بردی؟... جاش امنه؟» آبتین به آرامی سر تکان میدهد. با صدایی گرفته و لحنی آرام پاسخ میدهد: «آره... بردمش پیش داییم... اون جاش امنه.»...
بروزرسانی در : ۵۲۹ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 45
- دیدمش... داره به سمت مغازه میره. آبتین نگاهش را به محمود میدوزد. اخم میکند. رد نگاه او را زده و به شخصی تُپُل میرسد. یک مرد زرد پوست با موهای قهوهای. درحال نوشیدن یک قهوه است. محمود با چشمانی ریز شده و نگاهی جست و جوگر زمزمه میکند: «خودِ خودشه... یکی از نوچههای سلطانه... با این به سلطان ...
بروزرسانی در : ۵۲۷ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 46
محمود سریع به دنبال ماشین میرود. آبتین چشم بسته و با اخم به پیشانیاش میکوبد. زیر لب غرش میکند: «این دختر تا خودش و به کشتن نده بیخیال نمیشه...» ماشین محمود مقابل پایش ترمز میکند. آبتین با اخم سوار میشود. محمود پایش را روی گاز میفشارد و از میان ماشینها رد میشود. میان راه است که آن دو را ...
بروزرسانی در : ۵۲۴ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 47
صدای پاهای سنگین و خشمگینی به گوش میرسد. در با صدای وحشیانهای باز میشود. آبتین مثل طوفان وارد میشود. با دیدن ملیسا در آن وضعیت، چشمهایش را خون میگیرد. فکش قفل میشود. مرد میخواهد فرار کند؛ اما دیگر دیر است. آبتین سریعتر از او عمل کرده و از یقهاش میگیرد، مشت آبتین مثل پتک بر روی صورت او ...
بروزرسانی در : ۵۲۳ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 48
دستهایش هنوز از خون ملیسا خیس است، و هر بار که نگاهش به آنها میافتد، احساس خشم و درماندگی وجودش را میسوزاند. اگر بلایی سرش بیاید... اگر دیر رسیده بود... اگر نتواند او را نجات دهد؟... آبتین پلکهایش را محکم میبندد. دهنش را اگرهایی راجب به شخصتی پر کرده که دشمنش است، نه دوست. نمیخواست این ف...
بروزرسانی در : ۵۲۲ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 49
هیچ چیز نباید مهمتر از انتقام رفیقش آرمان باشد. او فقط میخواهد به حساب کسی برسد که این بلا را سر آرمان آورده، همین. اینکه ملیسا نسبت به او چه فکری میکند و یا چه حسی دارد، هیچ اهمیتی ندارد! ملیسا چند روزی را در بیمارستان میماند. بعد از آن حاج بابا و افرادش او را از بیمارستان مرخصی میکنند. در...
بروزرسانی در : ۵۱۷ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 50
ملیسا و حاج بابا به سمت آبتین برمیگردند. آبتین مثل همیشه جدی و خسته به نظر میرسد. چشمهایش سایهای از عصبانیت را پشت پردهای از خونسردی پنهان کردهاند. حاج بابا جلو میرود و دستی به شانهی آبتین میزند: «سلام از ماست قهرمان. بیا بریم داخل که امشب خیلی کار داریم.» آبتین فقط سری تکان میدهد و نگ...
بروزرسانی در : ۵۱۶ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 51
ملیسا در حالی که چشمانش به زمین دوخته است، انگشتانش را آرام در هم قفل میکند. آبتین، بدون هیچ حرف اضافهای، چالتویش را میپوشد و حاج بابا نفس عمیقی میکشد. بعد، هر سه باهم از خانه بیرون میروند. شب، سیاه و سنگین است. باد سردی میان کوچههای خاکی میوزد و صدای خشخش برگهای خشک، مثل نجواهای گنگی ا...
بروزرسانی در : ۵۱۵ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 52
در تاریکی شب، چشمان سلطان مثل دو گوی براق میدرخشند. او چند قدم جلوتر میآید، کفشهای سنگینش روی زمین خاکی کشیده میشوند و صدای خشکی در فضا میپیچد. نگاهش، خونسرد و مغرور، از حاج بابا به ملیسا میچرخد، سپس روی آبتین ثابت میماند. سکوت سنگینی بینشان برقرار است. حاج بابا یک قدم جلوتر میگذارد. صد...
بروزرسانی در : ۵۱۰ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 53
ملیسا یک لحظه دیگر به آبتین نگاه میکند، اما او پشت کرده و به سمت موتور خودش میرود. انگار که حرفی برای گفتن ندارد، یا شاید، نمیخواهد چیزی بگوید. ماشینها یکییکی روشن میشوند، و صدای موتورهایشان سکوت شب را میشکند. ملیسا روی صندلی شاگرد کنار حاج بابا مینشیند، اما ذهنش هنوز پیش نگاه آخر آبتین ا...
بروزرسانی در : ۵۰۹ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 54
چند دقیقه بعد، سلطان را میآورند. دست و پایش محکم بسته شده، صورتش کبود و زخمی است، با چشمانی که هنوز غرور و خشم از آن میبارد. او را به زور روی صندلی فلزی که وسط انبار گذاشتهاند مینشانند. انبار نیمهتاریک است، تنها نور مهتاب و چند چراغ کمنور روی دیوار، سایههای عجیبی از آدمهایی که دور سلطان ح...
بروزرسانی در : ۵۰۸ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 55
ملیسا بهتزده به سمت او میچرخد. قلبش تندتر میزند، انگار میان این طوفان سهمگین، نسیمی از امید وزیدن گرفته. «جدی میگی، محمود؟... حالش چطوره؟» محمود نفس عمیقی میکشد و لبخند میزند: «هنوز ضعیفه، ولی هوشیاره... دکتر گفت حالش رو به بهبوده.» ملیسا برای اولین بار در آن شب لبخند میزند، اگرچه هنوز ن...
بروزرسانی در : ۵۰۳ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 56
پیامی که زیرش یک آدرس نوشته شده. رنگ از چهرهاش میپرد. صدایش درنمیآید. قدمی به عقب بر میدارد. چند ثانیه طول میکشد تا به خودش بیاید. اولین نفری که به ملیسا دقت میکند، آبتین است: - هی ملیسا خوبی؟! ملیسا نگاهی به چشمان آبی آبتین میاندازد. بدون اینکه چیزی بگوید اتاق را ترک میکند. آبتین هم به...
بروزرسانی در : ۵۰۲ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 57
باد سرد پاییزی، صدای خشخش برگهای خشک را به گوش میرساند. آسمان خاکستری و گرفته است، گویی خود نیز عزادار است. فضای حومه شهر وهمانگیز و ساکت است. ساختمانهای نیمهویران و دیوارهای ترکخورده، نشانی از سالها فراموشی دارند. بوی نم خاک و زنگزدگی در هوا پیچیده است. پنجرههای شکسته و سایههای لرزان،...
بروزرسانی در : ۵۰۱ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 58
«فصل سوم» نور کمرنگِ چراغ زردرنگ روی دیوارِ سیمانی میافتد. خاکستر با دقت یک لیوان را در دستش میچرخاند، انگار که چیزی سنگینتر از مایع کهرباییرنگ داخلش باشد. نگاهش روی نقشهای که مقابلش پهن شده بود ثابت میمانند. سلطان، تکیه داده به دیوار، سیگاری را بین انگشتانش گرفته است و با حالتی بیحوصله د...
بروزرسانی در : ۴۹۶ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 59
عکس را به لبانش نزدیک کرده و پیشانی آن دخترکِ درون عکس را میبوسد. ناخودآگاه بغض گلویش را میگیرد: - انتقام تو و تک تک اونایی که با تو سوختن و میگیرم... گُلم و سوزوندن، باغشون و به آتیش میکشم. نابودشون میکنم عزیزکم. نور کمجان چراغ، در تلاشی بیهوده، سعی میکند تاریکی را از گوشههای اتاق عقب ب...
بروزرسانی در : ۴۹۵ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 60
آسمان، رنگ سرب است. ابرهای سنگین مثل پتویی نمناک روی شهر کشیده شدهاند. بادی که از لابهلای درختهای بیبرگ میگذرد، نالهای خاموش را با خود حمل میکند. مراسم خاکسپاری در سکوتی سنگین فرو رفته. حتی کلاغهایی که روی شاخههای خشک نشستهاند، انگار به احترام این مرگ تلخ، سکوت کردهاند. ملیسا، درست کن...
بروزرسانی در : ۴۹۴ روز پیش
