جهنم احساس به قلم ملیکا کاظمی
پارت هشتاد و هشتم :
صدایش میشکند، اما خودش نه. محمود سریعتر از آبتین به خودش میآید. جلو میدود، دستهای مادرش را میگیرد. با صدایی مانند یک زمزمهی کوتاه میگوید: «مامان، بس کن! اینجا بیمارستانه، آروم باش!»
اما فاطمه خانم خودش را از دستان محمود بیرون میکشد. قفسهی سینهاش بالا و پایین میشود. نگاه خشمگینش بین محمود و آبتین میچرخد، اما وقتی به آبتین میرسد، چشمانش تیرهتر میشود:
- تو
لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
0اخی،ادبیات این پارت قشنگ بود چقدر