پارت هشتاد و هشتم :

صدایش می‌شکند، اما خودش نه. محمود سریع‌تر از آبتین به خودش می‌آید. جلو می‌دود، دست‌های مادرش را می‌گیرد. با صدایی مانند یک زمزمه‌ی کوتاه می‌گوید: «مامان، بس کن! اینجا بیمارستانه، آروم باش!»
اما فاطمه خانم خودش را از دستان محمود بیرون می‌کشد. قفسه‌ی سینه‌اش بالا و پایین می‌شود. نگاه خشمگینش بین محمود و آبتین می‌چرخد، اما وقتی به آبتین می‌رسد، چشمانش تیره‌تر می‌شود:
- تو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    اخی،ادبیات این پارت قشنگ بود چقدر

    ۱ سال پیش
کپی شد!