پارت هشتاد و هشتم :

صدایش می‌شکند، اما خودش نه. محمود سریع‌تر از آبتین به خودش می‌آید. جلو می‌دود، دست‌های مادرش را می‌گیرد. با صدایی مانند یک زمزمه‌ی کوتاه می‌گوید: «مامان، بس کن! اینجا بیمارستانه، آروم باش!»
اما فاطمه خانم خودش را از دستان محمود بیرون می‌کشد. قفسه‌ی سینه‌اش بالا و پایین می‌شود. نگاه خشمگینش بین محمود و آبتین می‌چرخد، اما وقتی به آبتین می‌رسد، چشمانش تیره‌تر می‌شود:
- تو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    اخی،ادبیات این پارت قشنگ بود چقدر

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️