جهنم احساس به قلم ملیکا کاظمی
پارت هشتاد و سوم :
آبتین، بدون اینکه نگاهش را از ترن هوایی بردارد، میپرسد: «سر چی؟»
ملیسا دست به سینه میایستد و خونسرد پاسخ میدهد: «اینکه تو جرات نداری سوار ترن هوایی بشی...»
آبتین، ابرو بالا میاندازد، بعد با پوزخندی دستهایش را روی سینه قلاب میکند:
- من توی خیابونای جنوب شهر بزرگ شدم، با مشت و لگد حریفام رو انداختم زمین، لابهلای یه مشت درنده بزرگ شدم... اونوقت از یه ترن هوایی بترسم؟
لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
0ولی اونجایی که متین گفت دستامو ول کردم منم یه دور سکته کردم👀💔