پارت هشتاد و سوم :

آبتین، بدون اینکه نگاهش را از ترن هوایی بردارد، می‌پرسد: «سر چی؟»
ملیسا دست به سینه می‌ایستد و خونسرد پاسخ می‌دهد: «اینکه تو جرات نداری سوار ترن هوایی بشی...»
آبتین، ابرو بالا می‌اندازد، بعد با پوزخندی دست‌هایش را روی سینه قلاب می‌کند:
- من توی خیابونای جنوب شهر بزرگ شدم، با مشت و لگد حریفام رو انداختم زمین، لابه‌لای یه مشت درنده بزرگ شدم... اون‌وقت از یه ترن هوایی بترسم؟ Ù

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    ولی اونجایی که متین گفت دستامو ول کردم منم یه دور سکته کردم👀💔

    ۱ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    وای بمیرم،دیالوگ اخر غم عجیبی داشت واسم:)

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️