پارت هشتاد و سوم :

آبتین، بدون اینکه نگاهش را از ترن هوایی بردارد، می‌پرسد: «سر چی؟»
ملیسا دست به سینه می‌ایستد و خونسرد پاسخ می‌دهد: «اینکه تو جرات نداری سوار ترن هوایی بشی...»
آبتین، ابرو بالا می‌اندازد، بعد با پوزخندی دست‌هایش را روی سینه قلاب می‌کند:
- من توی خیابونای جنوب شهر بزرگ شدم، با مشت و لگد حریفام رو انداختم زمین، لابه‌لای یه مشت درنده بزرگ شدم... اون‌وقت از یه ترن هوایی بترسم؟

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    ولی اونجایی که متین گفت دستامو ول کردم منم یه دور سکته کردم👀💔

    ۱ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    وای بمیرم،دیالوگ اخر غم عجیبی داشت واسم:)

    ۱ سال پیش
کپی شد!