لیست کلیه پارتهای رمان جهنم احساس : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 115
-
رمان جهنم احساس - پارت 1
"به نام خالق جهان هستی" مقدمه: برایم قصه بگو! قصهی لیلی و مجنون تکراری شده... برایم قصهای خونین را بازگو کن! داستان کلیشه شدهی پسر شاه و دختر گدا را نمیخواهم... از زیبایی سطرهای بهشت و طعم شیرین عسل نگو! من داستان پر درد دختر و پسر گدا را میخواهم... از لذت شیاطین و فوارههای آتش ...
بروزرسانی در : ۵۴۸ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 2
با حس اینکه کسی پشت سرش است میچرخد و با دیدن پرستو لبخندی بر لب مینشاند. پرستو دست روی شانهی او گذاشته و با لحنی آرام و پر از شادی میگوید: «پول و گرفتم... بریم.» کلاهش را روی موتور گذاشته و دست پرستو را میگیرد. پرستو در حالی که با دست اشاره میکرد تا شخصی بیاید و موتور را ببرد از ملیسا میپ...
بروزرسانی در : ۵۴۸ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 3
پرستو درحالی که به سمت سر فلکه حرکت میکند، میگوید: «چارهای نداشتم... عیب نداره سری بعد یادش میره.» ملیسا نیشخند میزند. زیر لب با خود زمزمه میکند: «یادش میره من سر به راه شدم ولی یادش میمونه زنش فرار کرده. یادش میره تو چه حرفایی بهش زدی ولی یادش میمونه من بلای جونشم.» شب از نیمه گذشته. ملیس...
بروزرسانی در : ۵۴۸ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 4
پرستو لب میگزد. این را هر دوی آنها خوب میدانند که این آغاز، آغازی خوش برایشان نیست! سوالی مزاحم در سرش پیچ میخورد، چرا باید او به مسابقهی ملیسا برود؟ با فکری ناگهانی به سمت پرستو چرخیده و شتاب زده میپرسد: «تو میدونی اون کجاست؟!» پرستو متعجب به ملیسا مینگرد. هول شده پاسخ میدهد: «م... من ا...
بروزرسانی در : ۵۴۸ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 5
ملیسا به فکر فرو میرود. خیره به نقطهای نامعلوم چهرهی شیطان را به خاطر میآورد. مردی بی رحم که در بدذاتی و پستی نمونه ندارد. کسی که پدر خود را به قتل رسانید؛ ولی چرا باید یک نفر چنین کاری کند؟... یک فرد چطور میتواند به مرزی از کثیف بودن برسد که پدر خود را به قتل برساند؟ پدر... شخصی که وجودش بر...
بروزرسانی در : ۵۴۸ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 6
فاطمه خانم با پرستو همراه میشود. همگی بر سر سفره نشستند و اینبار فاطمه خانم با عصبانیت حرفهای همیشگیاش را از سر میگیرد: - ملیسا اینجوری پیش بری از زلزله به جمشید قُلچُماق تبدیل میشی. با شنیدن این حرف پرستو میخندد. ملیسا چهرهاش را درهم میبرد و با چندش میگوید: «این چه لقبیه به من میدی....
بروزرسانی در : ۵۴۸ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 7
نور سرخ نئونها روی زمین نمور زیرزمین کشیده میشود. سایهها روی دیوارهای بتنی جان میگیرند. دود سیگار و بوی عرق در هوا موج میزند. هیاهوی جمعیت زیرزمینی به اوج خود رسیده است. چهرههایی با برق طمع و خشونت، مشتهایی که روی میز کوبیده میشوند، اسکناسهایی که رد و بدل میگردند. اینجا، میدان مبارزه اس...
بروزرسانی در : ۵۴۸ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 8
مبارزه آغاز میشود. نفس تماشاچیان در سینه حبس شده است. نور زرد چراغهای داخل کارخانه کمجان است، اما کافی. مرد، خشمگینانه مشتهایش را یکی پس از دیگری به قصد درهم کوبیدن آبتین فرود میآورد، اما هیچکدام به هدف نمیخورند. او سعی میکند آبتین را زمین بزند، اما بیفایده است. اینجا قانونی وجود ندارد. ...
بروزرسانی در : ۵۴۸ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 9
آبتین ابرو بالا میاندازد. با دیدن وضعیت ملیسا، اخمی بر چهره مینشاند. با اینکه خسته است؛ اما میتوانست آن مرد را تا سر حد مرگ کتک بزند. ولی سعی میکند آتش برافروخته در وجودش را خاموش کند. برای آن روز کافیست. او باید سالم پیش خواهرش بازگردد! آبتین آهی عمیق میکشد و به آرمان اشاره میکند تا ملیسا...
بروزرسانی در : ۵۴۸ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 10
میخواهد حرکت کند اما حسی مانعش میشود. حسی که نگذاشت رفاقتش را با آرمان بر هم بزند. میایستد تا باری دیگر حرفهای این مرد را باور کند. مردی که از برادر به او نزدیکتر است: - بابا قضیهی پرستو رو من برات تعریف کردم. آبتین با کلافگی میغرد: «تو فقط بهم گفتی از یکی خوشت اومده، نگفته بودی از لاتا...
بروزرسانی در : ۵۴۸ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 11
این کارش باعث میشود، پرستو از خواب بیدار شده و به ملیسا نگاه کند. ابتدا با گیجی به او مینگرد و سپس با عجله دکتر را صدا میکند. ملیسا آنقدر خسته است که نتواند متوجه اتفاقات شود. برای رفع خستگی تنها چشم میبندد. نمیداند تاثیر چیست! اما هر چه که هست آرامشی عجیب را به وجودش تزریق میکند. ملیسا چشم...
بروزرسانی در : ۵۴۸ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 12
ملیسا به آرامی نفس میکشد. چیزی در درونش متزلزل است، اما هنوز هم قادر به پذیرش این آرامش نبود. دنیای او همیشه درگیر شورشها و درگیریها بود، اما اینجا، در این لحظه، با این دو نفر که بیشتر شبیه به خانواده برایش بودند، کمی احساس امنیت میکرد: - ممنونم... صدای او خیلی آرام بود، اما پرستو بلافاصله ...
بروزرسانی در : ۵۴۸ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 13
به سمت تشک پهن شده میرود و روی آن دراز میکشد. حال فرصت دارد به اجزای کهنه و قدیمی آن خانه توجه بیشتری داشته باشد. عکسهای قدیمی که خاطرهها را در خود حفظ کردهاند. میز و صندلی کهنهای که فاطمه خانم قرض کرده بود تا زهرا بتواند با آنها درس بخواند. در گوشهای از اتاق هم کتابهای درس زهرا و کتابها...
بروزرسانی در : ۵۴۶ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 14
حاج بابا قصد رفتن داشت که ناگهان دستش کشیده شد. ملیسا، برخلاف غرور همیشگیاش، با التماس نگاهش کرد و صدایش لرزان شد: «حاجی... تروخدا بذار بیام. از دور حواسم بهتون هست. قول میدم اگه اتفاقی نیفتاد جلو نیام... مرگ ملیسا بذار بیام.» چشمان حاج بابا در سیاهی شب، خیره به دو تیلهی شکلاتی که حالا همچون ک...
بروزرسانی در : ۵۴۴ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 15
ملیسا گوشهای نفسش را حبس کرد. همهچیز در آستانهی انفجار بود. او نمیتوانست بنشیند و دست روی دست بگذارد. کمی آن طرفتر پرستو خطاب به محمود میگوید: «چرا تا حالا اتفاقی نیوفتاده؟» محمود مضطرب به آن میدانی که دور تا روش را دیوار پوشانده نگاه میکند و با استرس لب میزند: «خدا کنه اتفاقی نیوفته، ...
بروزرسانی در : ۵۴۱ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 16
ملیسا به سمت انباری که آنجاست میرود. خیلی آرام و نامحسوس توانست وارد اینجا شود. قبلاً هم برای نجات بچهها به اینجا آمده بود و تقریباً اینجا را بلد است. اینجا متشکل از چند خانه خرابه و یک انبار است. دور تا دور اینجا را دیوارهای آهنین قرار دادهاند. اینجا مکانی دور از شهر و آبادیست. اینجا جاییست...
بروزرسانی در : ۵۳۹ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 17
مردِ نگهبان به سمت آبتین یورش برده و لگدی به او میزند. ملیسا میلهای آهنین مییابد. درنگ نمیکند. ملیه را بر میدارد. به سمت آن نگهبان حمله کرده و او را میزند. ضرب دستش زیاد است و همین باعث میشود میله در اثر برخورد با سر نگهبان کج بشود. نگهبان نالهای کرده و روی زمین میافتد. ملیسا نگاهی به چ...
بروزرسانی در : ۵۳۷ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 18
محمود با لحنی آرام میگوید: «اصل کاریاشون نبودن. ما چهارتا لات و لوت و کتک زدیم... اون پسره سلطان هم فرار کرد.» ملیسا میخواهد باز گردد که آبتین با بیحالی لب میزند: «خ... خواهرم.» ملیسا میخواهد بیخیال باشد و برود تا کار نیمه تمامش را تمام کند ولی نمیتواند. با اخم خطاب به آبتین میغرد: «چی ...
بروزرسانی در : ۵۳۴ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 19
ملیسا میخواهد بلند شود؛ ولی نه رمق در پاهایش است و نه این دختر بیخیالش میشود. همانند یک کودک شیرخوار به ملیسا چسبیده و از ترس به خود میلرزد. ضعف شدیدی تن ملیسا را در بر میگیرد. در آن وضعیت، تنها کسی که میتواند به داد پرستو برسد، آرمان است. حاج بابا و افرادش به ملیسا کمک کرده و این آرمان اس...
بروزرسانی در : ۵۳۲ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 20
پرستو میخواهد بی هیچ حرفی تنها به آن نوای مردانه گوش سپارد. چه شیرین است، گرمایی که در آغوش آرمان تجربه میکند و زیباتر از آن این است که او دیگر بعد از این، آغوش دیگری را تجربه نمیکند! آرمان صدایش را بلند میکند. با عربدهای حاصل از درد، نام پرستو را به گوش آسمان میرساند. طوری فریاد میزند که ...
بروزرسانی در : ۵۳۰ روز پیش