لیست کلیه پارتهای رمان جهنم احساس : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 115
-
رمان جهنم احساس - پارت 61
صدایش آرام است. انگار که اگر بلندتر حرف بزند، قلب شکستهی او را خردتر خواهد کرد. ملیسا سرش را پایین میاندازد. لبانش را روی هم فشار میدهد تا مبادا بلرزد. تا مبادا کلمهای، آوایی، اشکی از لابهلای این سکوت بیرون بگریزد. آبتین آهسته میگوید: «اگه گریه کنی... قول میدم نگات نکنم.» و این سادهترین ج...
بروزرسانی در : ۴۸۸ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 62
قلب ملیسا از حرکت میایستد. آبتین سرش را به آرامی بلند میکند. نگاهش را به سمت صدا میچرخاند. آرمان، در تاریکی ایستاده، با چشمانی که در نور کم برق میزند. صورتش رنگپریده، موهایش پریشان، و مشتهایش محکم گره خورده. بدنش از خشم و اضطراب میلرزد، اما چیزی که در نگاهش موج میزند، چیزی فراتر از خشم اس...
بروزرسانی در : ۴۸۷ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 63
آرمان نعره میزند، دستش را به سرش میکوبد و انگار که دیگر تحمل همهچیز از توانش خارج شده باشد، با صدایی شکسته اضافه میکند: «هیچکس اینجا قد من غم نداره... هیچکدومتون از رفتن پرستو ناراخت نیستید... همتون خوشحالید!...» ملیسا دیگر نمیتواند تحمل کند. با صدای خفه و شکستهای داد میزند: «آرمان بس کن....
بروزرسانی در : ۴۸۶ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 64
آبتین نگاهش را روی چهرهی رنگپریدهی او ثابت نگه میدارد، انگشت شستش را آرام روی مچ دست لرزان ملیسا میکشد: - هیچچیز هیچوقت تموم نمیشه، ملیسا. فقط از یه شکل به یه شکل دیگه در میاد. درد... عوض نمیشه، فقط یه زخم جدید میسازه، یه گوشهی دیگهی وجود آدم... ملیسا تلخ میخندد، سرش را کمی بالا میآ...
بروزرسانی در : ۴۸۱ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 65
حاج بابا لبخند تلخی بر لب مینشاند: - اون موقع مثل حالا نبود... همه پسرای محل ازش میترسیدن. یَلی بود برا خودش... آبتین بالاخره سرش را بلند میکند. نگاهش عمیق و جدی است، مثل کسی که میداند چه چیزی روی شانههایش گذاشته شده است. چند ثانیه سکوت میشود، بعد با لحنی که هیچ تردیدی در آن نیست، آرام ...
بروزرسانی در : ۴۸۰ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 66
آبتین میخواهد اعتراض کند که حاج بابا بدون معطلی به سمت خانه میرود. آبتین نفسش را بیرون داده و کمی در آنجا میایستد. خود هم نمیداند چه بلایی بر سرش آمده، فقط این را میداند که نمیخواهد بلایی بر سر ملیسا بیاید. این را میداند که باید تا پای جان برای او زنده بماند! شب سریعتر از روز میگذرد؛ س...
بروزرسانی در : ۴۷۹ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 67
آرمان با همان لبخند تلخش سرش را کمی کج میکند، انگار که از این واکنش انتظار داشته. نگاهی سرشار از ترحم و زهرخند به آبتین میاندازد. آرمان با نیشخند؛ اما با لحنی که خستگی در آن موج میزند، میگوید: «من پشیمون بشم؟!... من بزرگترین پشیمونیم اینه که با تو رفیق شدم نامرد!» آبتین مشتهایش را گره میک...
بروزرسانی در : ۴۷۴ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 68
ملیسا با صدایی که دیگر جان ندارد، آرام و شکسته زمزمه میکند: «د... داری... دروغ میگی!» حاج بابا با تلخی، اما محکم میگوید: «نه، دروغ نمیگم، ملیسا... مادرت تو رو فروخت... و من خریدمت، تا نجاتت بدم... من هزاران بچه رو اینجوری نجات دادم!» ملیسا نجواکنان، انگار که دارد کلمات را مزهمزه میکند، ا...
بروزرسانی در : ۴۷۳ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 69
در پیچ یکی از کوچههای باریک، او را میبیند. ملیسا تند راه میرود، انگار که میخواهد از تمام دنیا فاصله بگیرد. اما آبتین سریعتر است. چند قدم دیگر، و درست مقابلش قرار میگیرد، راهش را سد میکند. آبتین با نفسهای بریده، اما محکم میگوید: «کجا فرار میکنی؟» ملیسا بدون اینکه حتی به او نگاه کند، دست...
بروزرسانی در : ۴۷۲ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 70
پاهایش روی آسفالت کثیف خیابان کشیده میشوند، دستهایش در جیبهای پالتوی کهنهاش فرو رفتهاند. درونش تهی است، ذهنش خالیتر از آن است که بخواهد چیزی را تحلیل کند. چیزی درون او مُرده، یا شاید همیشه مرده بوده و او تازه فهمیده است. چشمش به مغازهای میافتد که نیمهباز است. یک مغازهی کوچک و محقر، شیش...
بروزرسانی در : ۴۶۷ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 71
در را باز میکند و بوی نا و کپک در صورتش کوبیده میشود. داخل اتاق، یک تخت فلزی با تشکی که به زحمت میتوان آن را تشک نامید، یک صندلی لق، و یک پنجرهی کوچک با شیشههای دودهگرفته به او خوشامد میگویند. ملحفهی تخت، پر از لکههای زرد و قهوهای است. دیوارها پر از ترکهای ریز و درشتاند، و گوشههای ات...
بروزرسانی در : ۴۶۶ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 72
ملیسا به چشمهای آبتین نگاه میکند. با زهرخندی پاسخ میدهد: «چه فرقی به حال تو میکنه؟!» آبتین لحظهای نگاهش را از او میگیرد، انگار که چیزی درونش در حال کشمکش باشد. سکوت بینشان طولانی میشود.چند دقیقهای بعد، سرش را بالا میآورد و آرام، اما محکم، میگوید: «پس یه پیشنهاد دیگه دارم» ملیسا کمی به...
بروزرسانی در : ۴۶۵ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 73
آبتین همانطور ایستاده، کمی کلافه، کمی عصبی، و شاید هم چیزی بیشتر از آن. ناگهان پس از سکوتی که میانشان جاری شد؛ آبتین میگوید: «وسایلتو جمع کن، شب میام دنبالت...» ملیسا چشمهایش را باریک میکند، انگار که دنبال دامنهی پنهانی در این حرف میگردد. تکیهاش را به دیوار میدهد و یکی از پاهایش را روی پ...
بروزرسانی در : ۴۶۰ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 74
آبتین، همانطور که دستانش را در جیب فرو برده، محکم و جدی به او خیره میشود. لحنش جای بحث نمیگذارد: - تا وقتی که زیرزمین درست بشه، تو و متین تو خونه میمونید، من اینجا... ملیسا با حرکتی عصبی بازوهایش را بغل میگیرد، انگار بخواهد خودش را گرم کند یا شاید هم از انفجاری که در درونش در حال شکل گرفت...
بروزرسانی در : ۴۵۹ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 75
و بعد، از اتاق بیرون میزند. از خانه بیرو رفته و پس از طی کردن طور حیاط به زیرزمین میرسد. پلههای سرد را یکییکی پایین میرود. هر قدمی که برمیدارد، بوی نم و رطوبت شدیدتر میشود. وقتی به در زیرزمین میرسد، لحظهای مکث میکند، بعد با یک حرکت آن را باز میکند. نور ضعیف چراغ دیواری، سایههای مبه...
بروزرسانی در : ۴۵۸ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 76
بعد، بدون اینکه حرفش را تحلیل کند به سمت متین میچرخد. وسایلش را گوشهی اتاق خالی میگذارد و کنار متین دراز میکشد. متین هم با حس وجود ملیسا آرام در آغوشش جا گرفته و چشم میبندد: - خیلی خوبه که هستی بزن بهادر... ملیسا به چهرهی مظلوم متین نگاه میکند. لبخند کمرنگی زده و کنار آن دخترکی که به خو...
بروزرسانی در : ۴۵۳ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 77
آبتین انگار یک لحظه جا میخورد. چانهاش کمی بالا میرود، نفسش را با مکث بیرون میدهد و بعد... سکوت. ملیسا منتظر نمیماند. سریع عقب میرود، به اتاق میدود، لباسهایش را میپوشد و قبل از اینکه خودش را منصرف کند، برمیگردد. آبتین هنوز همانجا ایستاده. مثل کسی که جنگی درونش در جریان باشد. اما وقتی ن...
بروزرسانی در : ۴۵۲ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 78
ضربهها یکی پس از دیگری بر بدن آبتین فرود میآمدند. نفسش به شماره افتاده بود، اما هنوز سرپا ایستاده بود. چهرهی خیس از عرقش زیر نورهای خیرهکنندهی سالن میدرخشید. درد را میشناخت، سالها با آن زندگی کرده بود، اما این بار چیزی فرق داشت. این بار ذهنش سرگردان بود... ذهنش جایی دیگر بود و همین باعث م...
بروزرسانی در : ۴۵۱ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 79
آبتین با غیظ نگاهی به او میاندازد: - چیه؟ حالا دو تا لگد خوردی، زبونت دراز شده؟ اصلاً تو رو کی صدا زده بود اون وسط؟ رفتم دو تا مشت بزنم که خودمو خالی کنم، ولی خانم خانما با اون صدای جیغ جیغوت باعث شدی تمرکزم و از دست بدم. ملیسا خودش را جمع و جور کرده و با صدای آرام و لحنی حق به جانب میگوید:...
بروزرسانی در : ۴۴۶ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 80
آبتین سوار میشود، لباسش را مرتب میکند و دستش را روی فرمان میگذارد. لحظهای مکث میکند، بعد سرش را برمیگرداند و نگاهش را به ملیسا میدوزد: - سوار شو... جوجه اردک زشت! ملیسا پوفی میکند و چشم میچرخاند، اما چیزی نمیگوید. فقط با احتیاط، خودش را روی ترک موتور جا میدهد. آبتین استارت میزند. مو...
بروزرسانی در : ۴۴۵ روز پیش
