دوست داشتی؟
رمان عاشقانه,رمان اجتماعی,رمان عاشقانه جهنم احساس,نویسنده ملیکا کاظمی,دنیای رمان

رمان جهنم احساس

  • زبان فارسی
  • 41.8K 👁
  • 215 ❤️
  • 253 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه جهنم احساس

اینجا جنگل است... انسان‌ها رفتار حیوان مانند دارند و... حیوان‌ها از انسان‌ها عاقل‌تراند... اینجا خیالی نیست... همه چیز تمامی از حقیقت است... اینجا میدان جنگ است... آهو باشی دریده می‌شوی، گرگ باشی تنها می‌شوی، درنده باشی زخمی می‌شوی و حتی فرشته هم باشی هم بد می‌شنوی... پس یا انسان بمان و بجنگ و در آخر کشته شو... یا شیطان بشو و بکش و در آخر برنده شو... انتخاب باتوست، می‌خواهی انسان باشی یا شیطان؟ درنده باشی یا دریده شده؟ شکارچی باشی یا شکار؟ قاتل باشی یا مقتول؟ انتخاب با خودِ توست، در این میدان خونین کدام را می‌خواهی؟ چه چیز می‌خواهی باشی؟! انسان یا شیطان؟

پارت اول

"به نام خالق جهان هستی"
مقدمه:
برایم قصه بگو!
قصه‌ی لیلی و مجنون تکراری شده...
برایم قصه‌ای خونین را بازگو کن!
داستان کلیشه شده‌ی پسر شاه و دختر گدا را نمی‌خواهم...
از زیبایی سطرهای بهشت و طعم شیرین عسل نگو!
من داستان پر درد دختر و پسر گدا را می‌خواهم...
از لذت شیاطین و فواره‌های آتش بگو!
تکراری‌ها را نمی‌خواهم اگر تکرارش تو نباشی...
قصه‌های کلیشه را نمی‌شنوم اگر راوی‌اش تو نباشی...
خندهای شیرین و عشق لیلی را نمی‌خواهم اگر فرهادم تو نباشی...
زیبایی فرشته‌ها و عظمت خدا را نمی‌خواهم اگر همراهم تو نباشی...
یک عمر از خوبی خدا و زیبایی بهشت برایم گفتند.
از ظالمی شیطان و عظمتش خواندند.
من را از تاریکی شب و زوزه‌های گرگ ترساندند.
یک عمر از بدی تو و شیاطین اطرافت ترسیدم؛ اما حال...
آرزوی جهنمت کوله‌باری از غم را برایم ساخته...
با همین کوله بار پردرد به جنگ با فرشتگان می‌روم.
من خدا و فرشتگانش را به تو و جهنمت می‌فروشم...
آسمان و زمینش را بی‌ تو و احساساتت نمی‌خواهم...
من جهنمی ساخته شده از احساساتت را می‌خواهم...
اگر شیطان تو باشی.
گول بازی‌هایت را می‌خورم...
بی‌خیال جام‌های بهشتی و فواره‌های عسل...
با تو به جهنم می‌آیم...
به جهنمت می‌آیم...
می‌سوزم...
درد می‌کشم...
و به گناهانم اعتراف می‌کنم!...
از هیچکدامشان پشیمان نیستم...
اعتراف می‌کنم که من همان عجوزه‌ی کهنه پوش میان جام‌های نقره و لباس‌های زرین هستم...
اعتراف می‌کنم، من خود اهریمنم!
اهریمنی پست‌تر از هر اهریمن...
اهریمنی دست‌ساز یک اهریمن...
من همان تاریکی کمین کرده در شب هستم!
به دنبالم بیا...
جهنم به انتظار توست!...
--------
سخنی از نویسنده:
این رمان برای به تصویر کشیدن افکار های نویسنده به انتشار رسیده و قصد جریحه‌دار کردن هیچ قوم و دین و مذهب و اعتقادی را ندارد.
حوادث رمان، افکار اشخاص، اعتقاداتشان، حرف ها و هر گونه اتفاقی که در رمان می افتد برای پیش بردن مسیر رمان است.
برای به تصویر کشیده شدن و بکار برده شدن کلمات و جملات این رمان تحقیقات زیادی انجام شده؛ بنابراین انتقاداتتان را در قالب ادب و احترام بیان کنید.
خوشحال می شوم اگر هرگونه کاستی در رمان دیدید را نقد کنید و نظراتتان را به اشتراک بگذارید.
با تشکر از تک تک همراهان عزیز...
امیدوارم این رمان نتایج درستی را به بار بیاورد.
--------
«فصل اول»
شب، سیاه‌تر از همیشه بر شهر سایه انداخته است. نور چراغ‌های نئون روی آسفالت خیس خیابان می‌رقصد، بوی دود و بنزین در هوا پیچیده، و صدای غرش موتورهای مسابقه‌ای، هیجان را در رگ‌های تماشاچیان زنده می‌کند. اینجا، در حاشیه‌ی شهر، جایی که قانون معنایی ندارد، تنها یک چیز حکم می‌راند؛ و آن چیزی نیز جز قدرت... در میان جمعیت، همه چشم دوخته‌اند به دختری که کلاه کاسکتش را محکم روی سرش جا می‌دهد. لباس چرمی سیاهش به تن جاده چسبیده، انگشتانش روی گاز می‌لغزند، و قلبش، اگر هنوز چیزی از آن باقی مانده باشد با ریتم آرام و یکنواختی در سینه‌اش می‌تپد. این اولین مسابقه‌اش نیست. و آخرین هم نخواهد بود. برای او، پیروزی تنها راه اثبات وجود است، تنها راهی که می‌تواند فریاد بزند هنوز اینجاست، هنوز سقوط نکرده.
صدای زنی از میان جمعیت بلند می‌شود:
- شرط می‌بندم امشب زلزله رو می‌بینید که توی آسفالت له میشه.
همه می‌خندند، اما خودش را بی‌تفاوت جلوه می‌دهد. خیلی وقت است که این حرف‌ها هیچ تأثیری رویش ندارند. چراغ قرمز خاموش می‌شود. با صدای فریاد داور موتورها مثل گلوله‌هایی که از اسلحه‌ای رها شده‌اند، به جلو شلیک می‌شوند. زلزله نفسش را حبس می‌کند، بدنش با موتور یکی می‌شود، انگار خودش بخشی از این وسیله است، یک روح سرگردان که در میان باد و تاریکی می‌تازد. جلوتر از همه می‌رود، یکی پس از دیگری رقبا را پشت سر می‌گذارد. و وقتی خط پایان را رد می‌کند، صدای تشویق‌ها و فریادها در گوشش زنگ می‌زند. مرد دیگری که با شادی فریاد می‌زند:
- برنده، مثل همیشه، زلزله است...
اما هیچکدام از اینها خوشحالش نمی‌کند. نه پیروزی که کسب کرده و نه حتی پولی که به جیب زده.
در میان جمعیت جفت چشم سرد و تیز بدون هیچ احساسی او را تماشا می‌کند یک سایه کسی که هنوز خودش را نشان نداده. اما برای مدتی است که زلزله را زیر نظر گرفته. زلزله این را به خوبی حس می‌کند. وقتی مسابقه تمام می‌شود، او از روی موتور پیاده می‌شود، عرق روی پیشانی‌اش می‌نشیند، اما قبل از آنکه بتواند نفس راحتی بکشد، پسری با خالکوبی‌هایی روی دستانش و نگاهی آتش زده، مقابلش ظاهر می‌شود.
نگاهش را به چشمان مرد می‌دوزد. مرد نیشخند زده و می‌خواهد از کنار ملیسا رد بشود که ملیسا بازوی او را می‌گیرد. با لحنی که سعی در آرام بودنش دارد می‌غرد: «تو کی هستی؟!»
مرد نیشخند زده و بازویش را از دست ملیسا بیرون می‌کشد. با صدایی بم و خشدار پاسخ می‌دهد: «نمی‌دونستم باید به تو جواب پس بدم.»
ملیسا ابرو بالا انداخته و با نیشخند می‌گوید: «اگه نمی‌دونستی... حالا بدون... اینجا قلمرو منه یابو... منم ازت پرسیدم کی هستی؟!»
مرد ابرو بالا انداخته و با تمسخر می‌پرسد: «خب حالا اگه من جواب ندم چی میشه؟»
ملیسا نگاهی آتشین به او می‌اندازد؛ نفسش را با حرص بیرون داده و به او خیره می‌شود. مرد باری دیگر نیشخند زده و سرش را جلو می‌آورد:
- حالا برای اینکه توی خماری نمونی... بهت میگم... بقیه صدام می‌کنن شیطان!
«شیطان» را نجواوار می‌گوید. طوری که صدایش همانند یک نسیم بهاری در گوش ملیسا می‌پیچد. مرد می‌رود و ملیسا به جای خالی او می‌نگرد. واژه‌ای که در سرش می‌پیچد برایش عجیب است. انگار که قبلاً این واژه را شنیده. بدون اینکه صاحب آن لقب را بشناسد؛ حس می‌کند آن لقب را از کسی شنده است.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان جهنم احساس
  • رها

    در پارت 1150

    یکی از قشنگ ترین رمان هایی بود که خوندم و بخش مورد علاقم عشق بین آبتین و ملیسا بود عشقشون در بین فقر و مشکلات به وجود اومدو به نظر من خیلی واقعی و عجیب بود با اینکه پایانشون مبهم بود برام و پایان رمانتیک تر میخاستم اما پایانش هم جذاب بود و ب شدت غم انگیز نه رفتن نه موندن فقط بودن

    ۴ هفته پیش
  • ملیکا کاظمی | نویسنده رمان

    قربونت عزیزدلم. خوشحالم که خوشت اومده. راستش این پایان بهترین چیزی بود که به ذهنم رسید. نه یک پایان فانتزی و دور از ذهن و نه یک پایان غم‌انگیز و پر از ناراحتی... چیزی که مخاطب بتونه باهاش ارتباط بگیره. امیدوارم لذت برده باشی❤️

    ۴ هفته پیش
  • رها

    در پارت 1150

    در بین این همه رمان که خوندم آبتین تنها پسری بود که موجودیش صفر بود 🤣🤣

    ۴ هفته پیش
  • ملیکا کاظمی | نویسنده رمان

    دلت میاد به بچم اینجوری بگی؟ من خودم آبتین و خیلی دوست داشتم

    ۴ هفته پیش
  • رها

    در پارت 1150

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • رها

    در پارت 870

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • ملیکا کاظمی | نویسنده رمان

    خب همونطور که تا اینجا دیدی ملیسا یکم دردسر سازه. من خودمم دلم نمی‌خواست اینجوری باشه. ولی یکسری چیزا رو روند داستان تعیین میکنه. عقاید و شخصیت‌ها باعث میشن اینجور چیزا پیش بیاد. خودمون کم ندیدیم هر چی میشه میوفته گردن ما... درسته؟

    ۴ هفته پیش
  • رها

    در پارت 360

    من نمی فهمم ملیسا حرف بدی نزد که عذر خواهی کرد حرف علی آبتین بدتر بود

    ۱ ماه پیش
  • ملیکا کاظمی | نویسنده رمان

    ملیسا کلا شخصیت پرخاشگری داره اگر دقت کرده باشی زود عصبی میشه و زودم عصبانیتش فرو کش می‌کنه. در واقع بخاطر رفتارهاش معذرت خواهی کرد. البته که رفتارهای آبتین هم درست نبود اما اون شخصیت منزوی‌تری داره عزیزم.

    ۱ ماه پیش
  • رها

    در پارت 290

    از شخصیت آبتین خوشم نمیاد خیلی رو مخه حتی یه تشکر نکرد ملیسا جون خودش و خواهرش رو نجات داد که هر دو خاکستر میشدن و اینکه به ملیسا میگه لات الان دقیقا خودش چیه

    ۱ ماه پیش
  • ملیکا کاظمی | نویسنده رمان

    آبتین یکسری تفکراتی داره که به خاطر اونها اینجوری رفتار میکنه. مطمئنم جلوتر ازش خوشت میاد😁

    ۱ ماه پیش
  • مازیار

    در پارت 90

    خانم میشه کمک کنید به من من تازه واردم این رمات از پارت ۲۰ به بعدش نمیاد و نیاز به سکه دارم برا دریافت کل این رمان باید چه پروسه ای رو طی کنم به مشکل خوردم و بلد نیستم میشه کمکم کنید ممنون میشم

    ۴ ماه پیش
  • ملیکا کاظمی | نویسنده رمان

    درود عزیزم. روی درخواست عضویت بزنید تمام توضیحات لازم براتون ارسال میشه. و اینکه تعداد قسمت‌های عیارسنج بیشتر از نه تاست

    ۲ ماه پیش
  • نازنین

    در پارت 60

    رمان قشنگیه اینکه هر طوری هم یه دختر و لات جلوه بده باز هم روحیه ظریف گانه هم داره

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    در پارت 1150

    یه چیزیو متوجه نشدم،چیزی که توی نگاه ابتین و ملیسا مرد عشق بود؟

    ۱۰ ماه پیش
  • ملیکا کاظمی | نویسنده رمان

    نمی‌دونم. هر جور دوست داری می‌تونی تصورش کنی. تو چی دوست داری؟ دوست داری عشق باشه؟

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    در پارت 1150

    پارتای اخر حال و هوای خیلی جالبی داشت...خسته نباشید بعد این همه مدت💚

    ۱۰ ماه پیش
  • ملیکا کاظمی | نویسنده رمان

    سلامت باشی قشنگم. تو هم خسته نباشی، حمایتت انتهای هر پارت بزرگترین هدیه‌ای هست که می‌تونم داشته باشم.

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    در پارت 1150

    در طول رمان دقت کردم که چقدر میخواستید به واقعیت های جامعه اشاره کنید،به قول خودتون نه برای سیاه نمایی،برای اگاه بخشی!جهنم احساس رمان پر زحمتی بود و من خواننده هم انتظار بازدید بیشتری داشتم،ولی همینم که تو ذهن مایی که خوندیم یه یادگار میمونه کافیه♡قلمتون مانا♥

    ۱۰ ماه پیش
  • ملیکا کاظمی | نویسنده رمان

    و این قشنگ‌ترین جمله‌ای بود که امروز شنیدم. خوندنش برام لذتبخش بود. از ته دلم خوشحالم که خوشتون اومده، و این واقعاً کافیه که مخاطب‌هایی مثل شما دارم، هر چند کم ولی با ارزش.

    ۱۰ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    در پارت 1150

    خیلی عالی بود ممنونم..واقعی و قابل درک..موفق باشید همیشه

    ۱۰ ماه پیش
  • ملیکا کاظمی | نویسنده رمان

    خواهش میکنم، خوشحالم که خوشتون اومده ❤️

    ۱۰ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    در پارت 1141

    آخییی چی بهشون گذشت چقد سخت🥺🥺🥺

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    در پارت 1140

    ولی من منتظر پارت بعدیممم خیلیی،یه سری چیزا رو نفهمیدم،اینکه یاس مگه مامانش نبود یا خاکستر و ارمان چی شدن و اینجور چیزا

    ۱۰ ماه پیش
  • ملیکا کاظمی | نویسنده رمان

    اینکه چه بلایی سر خاکستر اومده نوشته شده، برای ما بقی افراد هم قسمت بعدی که قسمت پایانی هست نوشته‌هایی اختصاص داده شده

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    در پارت 1140

    فکر نمیکردم بهاره انقدر بزرگ باشه که پسرش سی و خورده ای باشه

    ۱۰ ماه پیش
  • ملیکا کاظمی | نویسنده رمان

    نه عزیزم، بنیامین همسن بهاره‌ست. منظورم از پسر عمه، خواهر بزرگتر بهاره بود.

    ۱۰ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟