پارت نود و هشتم :

پسرک پس از کمی مکث مردد قبول می‌کند. سلطان کمی دیگر حرف می‌زند و بعد با صدایی آرام خداحافظی می‌کند. آبتین گوشی را قطع می‌کند. چیزی نمی‌گوید و طناب‌هایی را بر می‌دارد. سلطان با صدایی لرزان و مضطرب می‌گوید: «م... می‌خوای چیکار کنی؟»
آبتین با اخم می‌غرد: «بلند کن تن لشت و کار دارم.»
سلطان بلند می‌شود. آبتین بی‌حرف دستانش را پشت سرش قفل می‌کند و او را می‌بندد. سلطان به التماس میâ€

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    اخی،امیدوارم که زودتر قضیه خاکستر و هم بفهمیم..

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️