پارت نود و هشتم :

پسرک پس از کمی مکث مردد قبول می‌کند. سلطان کمی دیگر حرف می‌زند و بعد با صدایی آرام خداحافظی می‌کند. آبتین گوشی را قطع می‌کند. چیزی نمی‌گوید و طناب‌هایی را بر می‌دارد. سلطان با صدایی لرزان و مضطرب می‌گوید: «م... می‌خوای چیکار کنی؟»
آبتین با اخم می‌غرد: «بلند کن تن لشت و کار دارم.»
سلطان بلند می‌شود. آبتین بی‌حرف دستانش را پشت سرش قفل می‌کند و او را می‌بندد. سلطان به التماس می

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    اخی،امیدوارم که زودتر قضیه خاکستر و هم بفهمیم..

    ۱ سال پیش
کپی شد!