جهنم احساس به قلم ملیکا کاظمی
پارت نود و هشتم :
پسرک پس از کمی مکث مردد قبول میکند. سلطان کمی دیگر حرف میزند و بعد با صدایی آرام خداحافظی میکند. آبتین گوشی را قطع میکند. چیزی نمیگوید و طنابهایی را بر میدارد. سلطان با صدایی لرزان و مضطرب میگوید: «م... میخوای چیکار کنی؟»
آبتین با اخم میغرد: «بلند کن تن لشت و کار دارم.»
سلطان بلند میشود. آبتین بیحرف دستانش را پشت سرش قفل میکند و او را میبندد. سلطان به التماس می
لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
0اخی،امیدوارم که زودتر قضیه خاکستر و هم بفهمیم..