پارت هشتاد و یک :

مرد سری به نشانه‌ی تایید تکان داده و بیرون می‌رود. چند دقیقه بعد از رفتن او؛ پسرکی وارد سالن باشگاه می‌شود. نگاهش را ابتدا به خاکستر و سپس به کیسه‌بوکس می‌دوزد. کیسه‌بوکسی که حالا از آن فقط چند تکله آشغال و پسماند باقی مانده. نیشخندی زده و کمی جلوتر می‌آید. خاکستر با اخم، بدون هیچ مکث و مقدمه‌چینی می‌غرد: «زودتر خبرت و بده و برو... اصلاً حوصله‌ت و ندارم.»
پسر لبخندی مرموز می‌زند

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    مرموز ترین بخش رمان همین خاکسترهههه

    ۱ سال پیش
کپی شد!