جهنم احساس به قلم ملیکا کاظمی
پارت هشتاد و یک :
مرد سری به نشانهی تایید تکان داده و بیرون میرود. چند دقیقه بعد از رفتن او؛ پسرکی وارد سالن باشگاه میشود. نگاهش را ابتدا به خاکستر و سپس به کیسهبوکس میدوزد. کیسهبوکسی که حالا از آن فقط چند تکله آشغال و پسماند باقی مانده. نیشخندی زده و کمی جلوتر میآید. خاکستر با اخم، بدون هیچ مکث و مقدمهچینی میغرد: «زودتر خبرت و بده و برو... اصلاً حوصلهت و ندارم.»
پسر لبخندی مرموز میزند
لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
0مرموز ترین بخش رمان همین خاکسترهههه