جهنم احساس به قلم ملیکا کاظمی
پارت هشتاد و ششم :
آبتین کمی مکث میکند. انگار که بخواهد جوابش را با دقت انتخاب کند؛ اما ملیسا قبل از اینکه او چیزی بگوید، ادامه میدهد: «مگه ما تو شهربازی نبودیم؟»
چشمهای آبتین تاریک میشود. لبهایش را روی هم فشار میدهد. انگشتانش دور بازوی ملیسا کمی سفتتر میشود، اما هنوز چیزی نمیگوید. ملیسا اخم میکند، نگاهش روی چهرهی آبتین سر میخورد، به دنبال چیزی... شاید تأییدی بر حرف خودش، شاید یک رد
لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
0متین چی شد پس