پارت هشتاد و ششم :

آبتین کمی مکث می‌کند. انگار که بخواهد جوابش را با دقت انتخاب کند؛ اما ملیسا قبل از اینکه او چیزی بگوید، ادامه می‌دهد: «مگه ما تو شهربازی نبودیم؟»
چشم‌های آبتین تاریک می‌شود. لب‌هایش را روی هم فشار می‌دهد. انگشتانش دور بازوی ملیسا کمی سفت‌تر می‌شود، اما هنوز چیزی نمی‌گوید. ملیسا اخم می‌کند، نگاهش روی چهره‌ی آبتین سر می‌خورد، به دنبال چیزی... شاید تأییدی بر حرف خودش، شاید یک رد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    متین چی شد پس

    ۱ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    وای..خیلی غمگین شد رمان،کاش شخصیت فانی داشت حداقل،غم ملیسا خیلی بزرگه💔🥺

    ۱ سال پیش
کپی شد!