پارت صد :

مردی که مقابل آبتین ایستاده بود؛ مشتی حواله‌ی شکمِ آبتین می‌کند و نعره می‌زند: «ببین من و بچه جون... می‌خوای شیطان باشی یا فرشته، خدا باشی یا عزارئیل... هر کسی مقابل خاکستر قرار گرفته مرده... اگر تو هم دوست داری به سرنوشت حاج بابات گرفتار بشی... حرفی نیست.»
آبتین از درد به خود می‌پیچد. ملیسا حس می‌کند چیزی در دلش پیچ می‌خورد. انگار که به جای آبتین کتک خورده باشد. دست روی شکمش می‌گذارد.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سهیل۲۹

    0

    نمیدونم ولی حس میکنم که یه رابطی بین خاکستر و ملیساست

    ۱ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    وای اخیی..نمیدونمم چرا احساس میکنم ملیساا تغییر کرده

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️