جهنم احساس به قلم ملیکا کاظمی
پارت هشتاد و دوم :
«دو هفته بعد»
خورشید درست وسط آسمان نشسته و گرمایش آسفالت خیابان را برق انداخته است. صدای همهمهی شهر، بوقهای پیدرپی ماشینها و هیاهوی مردم در گوش میپیچد، اما هیچکدام از اینها از هیجان متین کم نمیکند. او روی صندلی چرخدار جدیدش نشسته، با اشتیاق دستهایش را روی چرخها گذاشته و مدام خودش را جلو و عقب میبرد. چشمهایش از شادی برق میزنند. داخل تاکسی، هوای گرم با بوی ترکیب
لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
0قلم رمانات وایب رمانای نوستالژیک رو میده:)