پارت هشتاد و دوم :

«دو هفته بعد»
خورشید درست وسط آسمان نشسته و گرمایش آسفالت خیابان را برق انداخته است. صدای همهمه‌ی شهر، بوق‌های پی‌درپی ماشین‌ها و هیاهوی مردم در گوش می‌پیچد، اما هیچ‌کدام از این‌ها از هیجان متین کم نمی‌کند. او روی صندلی چرخدار جدیدش نشسته، با اشتیاق دست‌هایش را روی چرخ‌ها گذاشته و مدام خودش را جلو و عقب می‌برد. چشم‌هایش از شادی برق می‌زنند. داخل تاکسی، هوای گرم با بوی ترکیبÛ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    قلم رمانات وایب رمانای نوستالژیک رو میده:)

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️