جهنم احساس به قلم ملیکا کاظمی
پارت نود :
صبح شده، اما آبتین گرمای خورشید را حس نمیکند. طلوع آرام، با نور طلایی که از میان ساختمانهای کهنه و سیمهای برق عبور میکند، خیابان را روشن کرده است، اما سرمایی که درونش ریشه دوانده، راهی برای گرم شدن ندارد. نسیم صبحگاهی موهایش را به هم میریزد، اما چیزی در صورتش تغییر نمیکند. هنوز هم اخمی سرد بر پیشانی دارد، هنوز هم فکهایش از خشم فشردهاند. گامهایش سنگین اما مصمماند. به سمت
لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
0قشنگ بود،مثل پارت های قبل🫠✨