لیست کلیه پارتهای رمان جهنم احساس : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 115
-
رمان جهنم احساس - پارت 21
ملیسا و متین را در حال پاستو بازی میبیند. ملیسا چنان گرم و صمیمانه کنار بچهها نشسته که انگار هم سن آنهاست. در آن لحظه او زلزله نه... فقط ملیسا بود! پسر بچهای با صدای بلند میگوید: «داداش آبتین... بیا کمک خواهرت بده ما بستنی و ببریم...» ملیسا خیلی سریع جبهه میگیرد: «من میخوام این فسقلی خودش...
بروزرسانی در : ۵۸۴ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 22
میخواهد از کنارش بگذرد که بازویش توسط آبتین فشرده میشود: «شنیدم ننه بابات تو کوچه، لابهلای کیسههای آرد ولت کردن... لابد میدونستن چه جونوری میشی، نخواستن بزرگت کنن... جوجه اردک زشت.» چیزی همانند خنجر در گلویش فرو میرود. جوشش اشک را در چشمانش حس میکند؛ ولی هیچ بر زبان نمیآورد. تنها دست آبت...
بروزرسانی در : ۵۸۲ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 23
با خودش زمزمه کرد: «منو به گذشتهم نچسبون، آبتین... من همون ملیسای امروزم، نه اون بچهای که لای کیسههای آرد ول شد...» نفس عمیقی کشید، لبخندی روی لبش نشاند و وارد انبار شد. بچهها با خوشحالی دورش جمع شدند، صدای خنده و هیاهویشان در فضا پیچید. اما نگاه ملیسا برای لحظهای روی آبتین ثابت ماند. او ...
بروزرسانی در : ۵۸۰ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 24
محمود ناچار به سمت در خروجی میرود. در میان راه آبتین را میبیند که با اخم درحال صحبت کردن با گوشی است. شب فرا رسیده و کل حیاطِ آن خانهی بزرگ را درون خودش حل میکند. چراغهای حیاط توسط زهرا روشن میشود. آبتین تلفن را قطع کرده و میخواهد به سمت خانه حرکت کند که چشمش به آرمان میافتد. مانند یک س...
بروزرسانی در : ۵۷۷ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 25
او مطمئن است که آبتین درخواستش را قبول میکند؛ ولی نمیخواهد آبتین را مجبور به انجام کاری کند که از آن متنفر است. اگر آبتین تن به آن کار بدهد، بسیار از مشکلاتش حل میشود. او میماند و پرندهی شکاریاش. پرندهای که دل برده از این دیوانه: - میدونم از ملیسا بدت میاد... میدونم نمیخوای حتی چشمت ...
بروزرسانی در : ۵۷۵ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 26
ملیسا کلافه میغرد: «برو کنار باید برم پیش پرستو...» آبتین خونسرد میگوید: «آرمان کنارش هست.» ملیسا با نگاهی آتشین به آتین مینگرد. دندان روی هم میسابد و با خشم داد میزند: «من نمیخوام اون مرتیکه کنار پرستو باشه.» آبتین را کنار میزند و میخواهد از کنارش رد بشود که آبتین دوباره بازوی ملیسا ر...
بروزرسانی در : ۵۷۳ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 27
آبتین با لحنی آرام میگوید: «هی... جوجه اردک زشت... نترس منم، پهلوون پنبه... نترس، من همونم.» ملیسا میخواهد بس کند، میخواهد تمامش کند ولی آن صحنهی شوم و چشمان شیطانی شاهین از مقابل نگاهش کنار نمیرود. نمیتواند خود را کنترل کندزانویش را در شکمش جمع کرده و اشک میریزد. آبتین پشیمان از کردهاش ...
بروزرسانی در : ۵۷۰ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 28
نیش حرف ملیسا را آبتین خوب میفهمد و با تمسخر میافزاید: «حتی اگر بدونی رفیقت ممکنه با ارتباط تو و اون فرد مخالفت کنه؟» ملیسا با نگاهی پر از سوال به آبتین مینگرد. آبتین قبل از اینکه ملیسا حرفی بزند میگوید: «ببین ملیسا، تو باید پرستو رو درک کنی... پرستو میدونست اگر به تو بگه که با یکی از لاته...
بروزرسانی در : ۵۶۸ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 29
فاطمه خانم لیوانی به دست پرستو میدهد. بلند میشود، با تاکید روبه پرستو میگوید: «تو این جوشونده رو بخور، من میرم برای این دخترهی لجباز یه چیزی درست کنم بیارم.» به محض اینکه فاطمه خانم در را پشت سرش میبندد، پرستو اولین نفریست که سکوت طلسم شدهی میانشان را میشکند: - ببین ملیسا به خدا من می...
بروزرسانی در : ۵۶۶ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 30
ملیسا که از همیشه بیشتر خسته و عصبی است، با چشمان نیمهباز و لحن خاصی که انگار قصد نداشت تسلیم شود، جواب میدهد: «زهرا... بخدا دست از سرم بردار... نمیخوام این لباس لعنتی رو بپوشم! اصلاً چه معنی داره؟!» زهرا با لبخندی که هیچ نشانهای از تسلیم در آن نبود، دستانش را روی کمرش میگذارد و میگوید: «م...
بروزرسانی در : ۵۶۳ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 31
وقتی به تالار میرسند، چراغهای درخشان ورودی با گلهای رنگارنگ تزئین شدهاند. مهمانان با لباسهای شیک و پر زرق و برق در حال ورود هستند و صدای خنده و شادمانی در فضا پیچیده است. همه چیز به طرز غیرقابل توصیفی زیبا به نظر میرسد، اما هیچ چیز نمیتواند آن حس عجیبی را که در دل ملیسا است، از بین ببرد. ...
بروزرسانی در : ۵۶۱ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 32
«فصل دوم» با خشم یقهی مرد را گرفته و در صورتش عربده میزند: - به خدا قسم... اگه حرف نزنی، همینجا زندهزنده چالت میکنم! رگهای گردنش از شدت خشم بیرون زدهاند. نفسهایش داغ و تند روی صورت رنگپریدهی مرد میخورد. چشمانش برق خشمی را دارد که لحظهای دیگر میتواند به جنون تبدیل شود. مرد، وحشتزد...
بروزرسانی در : ۵۵۹ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 33
قبل از آنکه دوباره زلزله شود و همه چیز را بر سر آن مرد ویران کند، آبتین متوقفش میکند و با آرامش روبهروی مرد مینشیند. چشمانش را به نگاه خون گرفته و صورت زخمی مرد میدوزد. دلش به رحم آمده و با لحنی آرام زمزمه میکند: «من میدونم تو بیگناهی... تو هم قربانی بودی و هیچ نقشی توی داستان نداری... به م...
بروزرسانی در : ۵۵۶ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 34
آبتین پاسخی نمیدهد. ملیسا با دردی که در چشمانش زبانه میکشد ادامه میدهد: «اون یکی از آدمای شاهینه... اون حروم زاده همونیه که از بچهها خر حمالی میکشه... اون بی شرف همونیه که با یه کبریت آتیش زد به زندگیمون... بعد تو میشناسیش؟!» آبتین جلو میرود. برای اینکه اوضاع از چیزی که هست وخیمتر نشود؛ می...
بروزرسانی در : ۵۵۴ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 35
ملیسا بلند شده و با خشم فریاد میزند: «من نمیتونم بشینم اینجا دست رو دست بذارم و ببینم اون شاهین بی شرف هر غلطی میخواد بکنه.» حاج بابا لحظهای مکث میکند. با تعجب به سمت ملیسا چرخیده و میپرسد: «شاهین چه ربطی به این ماجرها داره؟!» ملیسا دندان روی هم میسابد. رگهای گردنش از شدن خشم متورم و چه...
بروزرسانی در : ۵۵۲ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 36
به باغچهی حیاط اشاره میکند و با غم ادامه میدهد: «اون با اینکه دوازده سالش بیشتر نبود... داشت حیاط و آب و جارو میکرد. اونقدری سرگرم کارش بود که اصلاً متوجه من نشد.» بغض به گلویش حمله میکند. انگار همین دیروز بود که به سمت آن دخترک کنار باغچه رفته و از او خواسته تا برایش لباسهای پارهاش را بد...
بروزرسانی در : ۵۴۹ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 37
مکث میکند و با دستی مشت شده ادامه میدهد: «شاید زخمایی که با چاغو و قمه زده بشه رو بتونی درمون کنی... ولی زخمی که با زبون زده میشه رو هیچکاریش نمیتونی بکنی.» آبتین میرود. ملیسا میماند و یک دنیا فکر... یک کوله بار حرف و دنیایی که در گذشته غرق است. کلافه دستی به موهایش میکشد. چند روز پیش موها...
بروزرسانی در : ۵۴۷ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 38
اتاق از بوی کهنهگی و سردی پر شده است. بوی آهن و چوبهای پوسیده در فضا میپیچد و انگار این فضا هیچگاه برای انسانهایی که در آن زندگی میکنند، جایی برای آرامش ندارد. تنها صدای قدمهای آرام آبتین است که از گوشهای دیگر به گوش میرسد، صدای سنگینی که گویی از پس سالها رنج و مبارزه برخاسته. آبتین نز...
بروزرسانی در : ۵۴۵ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 39
به هیچ شخص سومی نیاز نبود. رفتن به آنجا همانطور هم بسیار پر ریسک بود چه برسد به اینکه بیش از دو نفر بخواهند به آنجا بروند. آبتین با موتور سر راه ملیسا سبز میشود. ملیسا دوست دارد اخم کند و با غیض بگوید: «من ترک موتور کسی سوار نمیشم.» ولی وقتی میبیند چارهای ندارد. بدون اینکه به آبتین دست بزند، ...
بروزرسانی در : ۵۴۲ روز پیش
-
رمان جهنم احساس - پارت 40
مسیر همچنان در دل شب و در سکوتی مرگبار پیش میرود. بوی رطوبت، خاک و دود هنوز در هوا موج میزند و هر قدمی که برمیدارند، بیشتر به دل شب نزدیک میشوند. زمین خیس و گلآلود، رد پاهایشان را در خود میبلعد و گاهی صدای خشخش برگهای پاییزی در گوشهای از کوچهها به گوش میرسد. هیچ چیزی به جز صدای نفسهای...
بروزرسانی در : ۵۳۸ روز پیش
