پارت نود و نهم :

وقتی وارد اتاق می‌شود، ملیسا هنوز رنگ‌پریده و ساکت، روی تخت نشسته است. انگشتانش را بی‌هدف به لبه‌ی پتو می‌کشد و نگاهش روی چیزی نامرئی قفل شده. آبتین لبش را با زبان تر می‌کند و خطاب به او لب می‌زند:
- پاشو بریم یکم هوا بخوری، حالم از این بوی الکل و مریضی بهم می‌خوره...
ملیسا نگاهش را آرام بالا می‌آورد. چیزی در چشمانش تغییر می‌کند، انگار که برای لحظه‌ای از آن دنیای خیالی‌اش بیØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    احساس میکنم ملیسا یه جوری شده

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️