جهنم احساس به قلم ملیکا کاظمی
پارت هشتاد و نهم :
بیمارستان، همچون جزیرهای بیقرار در میان دریای شب، بیدار مانده است. نورهای سفیدش، همچون نگاههای بیاحساس، دیوارها را روشن کردهاند. راهروهای بلند و ساکت، بوی مواد ضدعفونیکننده میدهند و هر از گاهی صدای قدمهای خستهی پرستاران، سکوت مرگبار فضا را میشکند. آبتین روی صندلی سرد و فلزی کنار سالن انتظار نشسته است. بازوانش را روی زانوهایش گذاشته و انگشتانش را در هم گره کرده است. سر
لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
0اوه،ادبیات این پارت بسیار قوی بود