پارت هشتاد و هفتم :


***
دور اتاق قدم زد. بی‌هدف پوشه‌ها را جابه جا کرد.
صدای بلند حرف زدن اردلان می‌آمد. معلوم نبود مغز کدام بیچاره‌ای را می‌خورد.
با شست گوشه‌ی چشم را فشار داد. چندشبی بود که درست نخوابیده و روزها استراحت کافی نداشت.
از بغل چشم نیم‌نگاهی به گوشی انداخت، انتظار او را از پا در می‌آورد. حرصش گرفت زمزمه کرد" دختره‌ی بی‌انصاف نمی‌گه نگرانش می‌شم، بی معرفت"
ناگهان در ب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️