اینکا به قلم شهره احیایی
پارت هشتاد و هفتم :
***
دور اتاق قدم زد. بیهدف پوشهها را جابه جا کرد.
صدای بلند حرف زدن اردلان میآمد. معلوم نبود مغز کدام بیچارهای را میخورد.
با شست گوشهی چشم را فشار داد. چندشبی بود که درست نخوابیده و روزها استراحت کافی نداشت.
از بغل چشم نیمنگاهی به گوشی انداخت، انتظار او را از پا در میآورد. حرصش گرفت زمزمه کرد" دخترهی بیانصاف نمیگه نگرانش میشم، بی معرفت"
ناگهان در ب
لطفا صبر کنید...
