اینکا به قلم شهره احیایی
پارت هشتاد و دوم :
هاویار پوفی کشید مشخص بود نهال ترسیده.
خودش را عقب کشید دستش را میان موهای آشفتهاش برد.
- ببخشید، من حالم خوب نیست... بریم بالا!
نهال گویی از خلسه بیرون آمده بود هنوز گیج میزد.
با گامهایی مردد پیش رفت، قبل از داخل شدن
بینگاه به او گفت:
- من جوابِ رد بهش دادم.
رد لبخند روی لبانش جا خوش کرد، اگر دینو شرع دستو پایش را نمیبست دخترک لپ گلی را میان تنش میفش
لطفا صبر کنید...
