اینکا به قلم شهره احیایی
پارت نود و دوم :
با مهسا نیم ساعتی از هر دری حرف زده بودند.
مهسا از همسرش که برخلاف تصورش خیلی مهربان و بافهمو شعور از آب در اومده بود و خوشحالی خودش بابت خوشبختی و شادی دوستش.
مهسا کلی تلاش کرده بود از زیر زبانش حرف بکشد، اما نتوانسته بود.
صدای گفتو گوی پدر و مادرش را میآمد، پوست لبش را جوید از درون خودخوری میکرد.
به دستور یاسر چند روزی به خانهی پریسا باید میرفت تا یاسر کارها
لطفا صبر کنید...
