پارت نود و سوم :


خاله متانت پاهایش را دراز کرده بود، ملک سرش گرم پوست گرفتن میوه بود و مادرش مشغول درد دل با زن‌دایی فرخنده. نگاهش زومِ دختردایی‌اش شد که تندتند پوست پسته را می‌کند و کنار بشقابِ دخترکش می‌گذاشت. ضربه‌ی آرامی به پهلویش خورد. گنگ برگشت.
زیبا ابرویی بالا انداخت و سمت هاویار اشاره‌ای زد. پوف سنگینی کشید و دوباره خودش را لعنت کرد چرا راز دلش را با او در میان گذاشته از وقتی آمده بو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهره

    0

    سلام خانم احیایی عزیز، با آرزوی سلامتی برای شما، بی صبرانه منتظر پارت های بعدی رمان هستیم.

    ۱ سال پیش
کپی شد!