اینکا به قلم شهره احیایی
پارت نود و سوم :
خاله متانت پاهایش را دراز کرده بود، ملک سرش گرم پوست گرفتن میوه بود و مادرش مشغول درد دل با زندایی فرخنده. نگاهش زومِ دخترداییاش شد که تندتند پوست پسته را میکند و کنار بشقابِ دخترکش میگذاشت. ضربهی آرامی به پهلویش خورد. گنگ برگشت.
زیبا ابرویی بالا انداخت و سمت هاویار اشارهای زد. پوف سنگینی کشید و دوباره خودش را لعنت کرد چرا راز دلش را با او در میان گذاشته از وقتی آمده بو
لطفا صبر کنید...

زهره
0سلام خانم احیایی عزیز، با آرزوی سلامتی برای شما، بی صبرانه منتظر پارت های بعدی رمان هستیم.