اینکا به قلم شهره احیایی
پارت هشتاد و پنجم :
پریسا مردمکهایش را سمت در بستهی اتاق سوق داد و با صدای آهستهای گفت:
- یک ساعتی میشه اومده حالش خوب نبود رفت مثلا بخوابه...
- نگفت چی شده؟!
پریسا لبش را به نیش کشید و چشم دزدید، مطمئن شد خیلی اتفاقها افتاده و او بروز نمیدهد. موشکافانه سری تکان داد و پرسید:
- چیزی هست که من باید بدونم؟!
پریسا سری به معنی نه تکان داد:
- فقط!
- فقط چی؟!
ترس را در چهرهی پریسا دی
لطفا صبر کنید...
