پارت هشتاد و پنجم :

پریسا مردمکهایش را سمت در بسته‌ی اتاق سوق داد و با صدای آهسته‌ای گفت:
- یک ساعتی می‌شه اومده حالش خوب نبود رفت مثلا بخوابه...
- نگفت چی شده؟!
پریسا لبش را به نیش کشید و چشم دزدید، مطمئن شد خیلی اتفاقها افتاده و او بروز نمی‌دهد. موشکافانه سری تکان داد و پرسید:
- چیزی‌ هست که من باید بدونم؟!
پریسا سری به معنی نه تکان داد:
- فقط!
- فقط چی؟!
ترس را در چهره‌ی پریسا دی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️