پارت هشتاد و نهم :

چادرش را محکم گرفت تا لیز نخورد. سرش را چرخاند تا خیالش راحت شود از بودن مادر و خاله‌اش. پلاستیک را در دستش جابه جا کرد.
غروب تاسوعا بود و مراسم شمع زنی. لحظه‌ای چادرش را رها کرد تا تکه موی بیرون زده‌اش را داخل شال سیاه کند. باد شهریوری دنباله‌ی چادر را رقصاند.
- حالا هی چادرت و باد بده تا یکی خبر ببره برا یاسر...
پوف سنگینی کشید. خاله نیره با ناراحتی گفت:
- منیر خیلی به این دخ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!