اینکا به قلم شهره احیایی
پارت هشتاد و نهم :
چادرش را محکم گرفت تا لیز نخورد. سرش را چرخاند تا خیالش راحت شود از بودن مادر و خالهاش. پلاستیک را در دستش جابه جا کرد.
غروب تاسوعا بود و مراسم شمع زنی. لحظهای چادرش را رها کرد تا تکه موی بیرون زدهاش را داخل شال سیاه کند. باد شهریوری دنبالهی چادر را رقصاند.
- حالا هی چادرت و باد بده تا یکی خبر ببره برا یاسر...
پوف سنگینی کشید. خاله نیره با ناراحتی گفت:
- منیر خیلی به این دخ
لطفا صبر کنید...
