پارت هشتاد و نهم :

چادرش را محکم گرفت تا لیز نخورد. سرش را چرخاند تا خیالش راحت شود از بودن مادر و خاله‌اش. پلاستیک را در دستش جابه جا کرد.
غروب تاسوعا بود و مراسم شمع زنی. لحظه‌ای چادرش را رها کرد تا تکه موی بیرون زده‌اش را داخل شال سیاه کند. باد شهریوری دنباله‌ی چادر را رقصاند.
- حالا هی چادرت و باد بده تا یکی خبر ببره برا یاسر...
پوف سنگینی کشید. خاله نیره با ناراحتی گفت:
- منیر خیلی به این دخ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️