اینکا به قلم شهره احیایی
پارت صد :
در با صدای بلندی بسته شد با حرص پا کوبید.
لبش را جمع کرد و سرش را تکان داد:
- خب کار دستمون میدادیم مگه چی میشد؟!
یکهو به خودش آمد پس گردنی به خودش زد.
- دخترهی بیحیا! نکنه توقع داشتی...
چنگی به گونهاش زد، چطور از خود بیخود شده بود یقهاش را به دست گرفت و بالا کشید و چانهاش را پنهان کرد ناگهان جیغ کشید:
- وای درد بگیری نهال با تیشرت یقه گشاد و...
نگاهش سُر Ø
لطفا صبر کنید...
