اینکا به قلم شهره احیایی
پارت نود و هشتم :
ساعتی میشد که کنج کاناپه نشسته بود و زانوی غم بغل گرفته بود.
آهش را کش دار بیرون داد نگاهی به گوشی کرد مادرش چه سرخوش و خوشحال به نظر میرسید. یک ربع پیش تماس گرفته بود تا از زیر زبان او حرف بکشد، برای چنین امر خطیری تمام ترفندهای مادرانه اش را هم بسیج کرده بود.
لابد با خودش فکر کرده دختر یکی یکدانهاش بیخ ریش نوهی خالهاش بسته و "دِ برو که رفتیم".
پوزخندی زد فقط به فکر ش
لطفا صبر کنید...
