پارت نود و هشتم :


ساعتی می‌شد که کنج کاناپه نشسته بود و زانوی غم بغل گرفته بود.
آهش را کش دار بیرون داد نگاهی به گوشی کرد مادرش چه سرخوش و خوشحال به نظر می‌رسید. یک ربع پیش تماس گرفته بود تا از زیر زبان او حرف بکشد، برای چنین امر خطیری تمام ترفندهای مادرانه اش را هم بسیج کرده بود.
لابد با خودش فکر کرده دختر یکی یکدانه‌اش بیخ ریش نوه‌ی خاله‌اش بسته و "دِ برو که رفتیم".
پوزخندی زد فقط به فکر ش

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!