اینکا به قلم شهره احیایی
پارت هشتاد و هشتم :
"پتیاره خانم! فکر نکن فرار کردی رفتی شهرتون همهچی تمومه... میدم دهنتو جر بدن...تا دیگه راپورت هیشکی رو ندی"
عرق از شقیقههایش شره کرده بود. چانهاش میلرزید.
پیام بعدی تهدید آمیزتر بود" میدم بچه محلهامون... فقط پات برسه تهران خراب شده"
همچون پره کاهی روی زمین سقوط کرد گوشی از شارژ جدا شد و از دستش افتاد.
سرش را به دیوار کوبید نفسش بند آمده بود. ترس به تمام جانش رسوخ کرØ
لطفا صبر کنید...
