اینکا به قلم شهره احیایی
پارت هشتاد و چهارم :
سالن مثل همیشه شلوغ بود نیلوفر و آرزو هر دو قیافه گرفته بودند. تصمیم داشت ندیده بگریدشان، ولی نگاههایشان آنقدری تند وتیز بود که حتی جای زخمشان را در روح و روانش حس میکرد.
فرحناز خانم حسابی سرش شلوغ بود. آشناهایش آمده بودند سرگرم گفتو گو بودند.
گوشهی سالن نشسته بود و مشغول ترجمهی متنی بود که برایش فرستاده بودند، گاهی هم کاری از دستش بر میآمد، انجام میداد.
بوی ر
لطفا صبر کنید...
