پارت هشتاد و چهارم :


سالن مثل همیشه شلوغ بود نیلوفر و آرزو هر دو قیافه گرفته بودند. تصمیم داشت ندیده بگریدشان، ولی نگاههایشان آنقدری تند وتیز بود که حتی جای زخم‌شان را در روح و روانش حس می‌کرد.
فرحناز خانم حسابی سرش شلوغ بود. آشناهایش آمده بودند سرگرم گفت‌و گو بودند.
گوشه‌ی سالن نشسته بود و مشغول ترجمه‌ی متنی بود که برایش فرستاده بودند، گاهی هم کاری از دستش بر می‌آمد، انجام می‌داد.
بوی ر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️