اینکا به قلم شهره احیایی
پارت نود :
صدای قلقل سماور و بوی نان تازه دلش را مالشی داد. خم شد و مشتی آب به صورتش زد.
سرش را بالا گرفت و از پنجره، حیاط خلوت را نگاه کرد. مادرش را دید که مقابل خمرههای دوست داشتنیاش زانو زده. لبخندی زد. یاد حرف یزدان افتاد، لب زیرینش را به نیش کشید.
سرکه انداختن مادر همیشه بساط شوخیِ یزدان را فراهم میکرد. مادر یکی یکی کوزهها را نگاه میکرد گاهی با دستمالِ دورشان را دستی میکشید. خوØ
لطفا صبر کنید...
