اینکا به قلم شهره احیایی
پارت هشتاد و ششم :
ساعتی از رفتن هاویار میگذشت، هنوز آثار داغِ حرفهایش سینهاش را میسوزاند، قطرهای اشک پردهی نازک چشمانش را نیشتر زد.
بغضش را فرو خورد. تمام تنش درد میکرد و نفسش به سختی بالا میآمد.
نگاهی به صفحهی روشن دستش کرد.
انگشت روی اسمش کشید جستجویش در گوگل نتیجهاش همان معنای اسم هاویار بود.
خوب خبر داشت که علیار خان تاچه حد روی اسامی بچههایش تعصب داشت، دلش میخوا
لطفا صبر کنید...
