اینکا به قلم شهره احیایی
پارت هشتاد و یک :
نگاهش را از آکواریوم و ماهیهای بزرگش گرفت و به مرد پیش رویش خیره شد. موهایش را بالایی داده بود. پیراهن سفید با کت و شلوار آبی کاربنی خوشتیپترش کرده بود.
رستوران خلوت بود و فضای آرام و بدون تنشی برایشان فراهم شده بود.
محمدحسین لبخند عمیقی زد:
- تمام این چند روز و تو ابرها بودم... وقتی زیبا گفت نهال قبول کرده همدیگر و ببینیم، اصلا رو پام بند نبودم.
بازدمش را بیرون داد و لیوان

لطفا صبر کنید...

م.ر
0ای بابا یه کیلیلی نکنیم،نیلوفر چی میگه