پارت هشتاد و یک :

نگاهش را از آکواریوم و ماهیهای بزرگش گرفت و به مرد پیش رویش خیره شد. موهایش را بالایی داده بود. پیراهن سفید با کت و شلوار آبی کاربنی خوشتیپ‌ترش کرده بود.
رستوران خلوت بود و فضای آرام و بدون تنشی برایشان فراهم شده بود.
محمدحسین لبخند عمیقی زد:
- تمام این چند روز و تو ابرها بودم... وقتی زیبا گفت نهال قبول کرده همدیگر و ببینیم، اصلا رو پام بند نبودم.
بازدمش را بیرون داد و لیوان

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م.ر

    0

    ای بابا یه کیلیلی نکنیم،نیلوفر چی میگه

    ۲ سال پیش
  • شهره احیایی | نویسنده رمان

    عزیزم

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️