پارت هشتاد و سوم :

- جمعه بود؛ آبگوشت بار گذاشتم، آلاویرا کردم بچه‌ها رو هم فرستادم خونه‌ی آقام. بهانه آوردم باباتون مهمون مهمی داره تا غروب نیایین.
نتوانست خنده‌ی ریزش را پنهان کند.
مادربزرگ با اخمی ساختگی گفت:
- نخند ورپریده، دوره ما زنها همه جوره راهی رو امتحان می‌کردن تا شوهرشون رو نگه دارن، مثل الان نبود که تقی به توقی می‌خوره، می‌رن دادگاه و طلاق می‌گیرن.
انتهای کلامش گرفته بود. ن

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م.ر

    0

    بسیار زیبا قلمتون ماندگار باشه😍😍😍

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️