اینکا به قلم شهره احیایی
پارت هشتاد و سوم :
- جمعه بود؛ آبگوشت بار گذاشتم، آلاویرا کردم بچهها رو هم فرستادم خونهی آقام. بهانه آوردم باباتون مهمون مهمی داره تا غروب نیایین.
نتوانست خندهی ریزش را پنهان کند.
مادربزرگ با اخمی ساختگی گفت:
- نخند ورپریده، دوره ما زنها همه جوره راهی رو امتحان میکردن تا شوهرشون رو نگه دارن، مثل الان نبود که تقی به توقی میخوره، میرن دادگاه و طلاق میگیرن.
انتهای کلامش گرفته بود. ن
لطفا صبر کنید...

م.ر
0بسیار زیبا قلمتون ماندگار باشه😍😍😍