پارت سی و سوم :

صدای مادرم را شنیدم:
ـ الهام!
ـ بله؟
ـ ناراحت شدی؟
مثل گیج و منگ‌‌ها نگاهش می‌‌کردم.
ـ چرا اینطوری نگام می‌‌کنی؟!
ـ می‌‌شه بگی نیان مامان؟!
ـ برای چی؟! احمد خیلی پسر خوبیه. چرا نمی‌‌خوای بیاد؟
ـ مامان من الان قصد ازدواج ندارم.
و با عجله به اتاقم رفتم و در را بستم. اندیشیدم: «وای الآن مامان چه فکری در موردم می‌‌کنه؟! نکنه از علاقم به مجید بو ببره؟!»

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    عالیه ولی عجب ماجرایی دارند

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🧡💛

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️