حسرت با هم بودن به قلم مرضیه نعمتی
پارت بیست و ششم :
سوگل از اینکه ما این همه به او محبت داشتیم خوشحال شد و گفت:
ـ منم خیلی دوستون دارم!
با شیطنت گفتم:
ـ از داداشم راضی هستی یا نه.
خندید:
ـ خیلی ماهه! امین همه چیز منه!
من و مادرم از تعریفش غرق شادی شدیم. نیم ساعتی را با حرف زدن گذراندیم و امین دنبال سوگل آمد و همراه هم رفتند. بعد از رفتنشان مادرم با خیال راحت نفس عمیقی کشید و گفت:
ـ الهام! خدارو شکر که این دختر با امین سØ
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

مریم
0نجابت زیادی و غیر قابل باوری داره مجید از پولدارای مرفه بعیده