حسرت با هم بودن به قلم مرضیه نعمتی
پارت سی و هفتم :
آنقدر از پلهها با شتاب پایین میآمدم که چند بار نزدیک بود زمین بخورم. بوی ادوکلنش هنوز توی راه پله پخش بود. چقدر این بو را دوست داشتم. تا آخر عمرم فراموشش نمیکردم! خودم را زیر آسمان ابری دیدم و بعد هم قطرات باران روی صورت اشک آلودم چکید. هوا رو به تاریکی میرفت و من باید هر چه زودتر بر میگشتم. دلم نمیخواست ماشین سوار شوم. شروع به قدم زدن کردم بلکه کمی آرام بگیرم اما فایده
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
💝💝
۳ سال پیشپرنیا
0زیادن آدمایی ک بخاطر دارا بودن طرف از دلشون و عشقشون گذشتن و بنظرم درد آوره، و اینکه مجید فقط نباید خوب باشه خانواده اگر مخالف و یا بد باشن هیچ رقمه آرامش نخواهی دید🫡
۳ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
کاملا درسته. الهام و مجید داستان ما از اون دست شخصیت هایی هستند که فقط پای دلشون ایستادند و می خوان هر طوری شده به هم برسن اما غافلند از اینکه این اصرار چه تبعاتی می تونه در آینده براشون داشته باشه.
۳ سال پیشرها
0دوست دار م تا اخربخونمش
۳ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
حتما ادامه بده پشیمون نمیشی🙂💖
۳ سال پیشاسرا
3اشتباه که میگه فقط بامجیدطرف اون باکل خانواده طرف همسربدخانواده خوب وخانواده خوب همسربدهردواشتباه ممنون مرضیه بانو😘
۳ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
👌❤
۳ سال پیشمریم گلی
0بیچاره الهام ،بخاطر مال و منال باید از عشقش بگذره ،ممنون نویسنده جان
۳ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
💔💔
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مریم
0عالی