پارت سی و پنجم :

در حال خوردن ناهار در ناهار خوری با هنگامه حرف می‌‌زدیم.
ـ مجبور نیستی وقتی بهش احساسی نداری باهاش ازدواج کنی. یه ذره علاقه‌‌ام مهمه.
ـ اگه بخوام هر خواستگاری رو با مجید مقایسه کنم اصلاً نمی‌‌تونم ازدواج کنم.
ـ می‌‌گم الهام من یه فکری دارم.
پرسشگر به هنگامه نگاه کردم. چشمانش داشت می‌‌خندید:
ـ چطوره اصلاً ازدواج نکنی!
آرا م به بازویش زدم و گفتم:
ـ بی مزه!

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سمانه هادیان

    0

    عالی

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    💝💝

    ۳ سال پیش
  • ملیکا

    1

    عالی دستتون مرسی

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    تشکر عزیزم

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️