پارت بیست و چهارم :

هنگامه و دکتر شهریار با ذوق سوغاتی‌‌هایشان را برداشتند و تشکر کردند. مهربانانه گفتم:
ـ اصلاً قابلتونو نداره.
هنگامه لبخند زد:
ـ قربونت برم! من که گفتم سوغاتی نمی‌‌خوام.
دست انداختم دور گردنش:
ـ مگه می‌‌شد برای تو چیزی نخرم؟
دکتر شهریار از دیدن حالت صمیمانه ما لبخند زد:
ـ چه دوستای خوبی! حسودیم شد!
به هنگامه نگاه کردم. سر و سنگین بود. انگار اتفاقی بینشان اف

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آشنا

    0

    خوب بود ولی بقیه پارت ها باز نمیشه چرا

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    پارت‌هایی که قرمز هستند روزهای فرد بین ساعت یازده و ربع تا یازده و نیم شب به صورت رایگان باز می‌شند.

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️