حسرت با هم بودن به قلم مرضیه نعمتی
پارت بیست و چهارم :
هنگامه و دکتر شهریار با ذوق سوغاتیهایشان را برداشتند و تشکر کردند. مهربانانه گفتم:
ـ اصلاً قابلتونو نداره.
هنگامه لبخند زد:
ـ قربونت برم! من که گفتم سوغاتی نمیخوام.
دست انداختم دور گردنش:
ـ مگه میشد برای تو چیزی نخرم؟
دکتر شهریار از دیدن حالت صمیمانه ما لبخند زد:
ـ چه دوستای خوبی! حسودیم شد!
به هنگامه نگاه کردم. سر و سنگین بود. انگار اتفاقی بینشان اف

لطفا صبر کنید...

آشنا
0خوب بود ولی بقیه پارت ها باز نمیشه چرا