حسرت با هم بودن به قلم مرضیه نعمتی
پارت سی و ششم :
فصل 15
از روزی که طاهره خانم و احمد رفته بودند سه روز گذشته بود. در این مدت دختر خانم امیدی مرخص شده بود و طاهره خانم جواب میخواست. سر در گم و کلافه بودم. شب گذشته با مادرم بحثم شد و شام نخوردم چون یک بند میگفت: «باید ازدواج کنی و از احمد بهتر برات پیدا نمیشه.»
من هم عصبانی شدم و گفتم:
ـ بابا جون، مگه تو میخوای با احمد زندگی کنی؟! بدون علاقه باهاش ازدواج کنم یه عمر بØ
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
❤🌺
۳ سال پیشرها
0باور کنید حق عضوت نمیتوانم پرداخت کنم
۳ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
حق عضویتی اجباری نیست عزیزم. اونهایی که نمیخوان عضو شن روزهای فرد بین ساعت یازده و ربع تا یازده و نیم شب یک پارت براشون رایگان میشه
۳ سال پیشروژین
0وای من هزار برابرالهام استرس دارم بخدامیترسم از شکوه😧
۳ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
عزیزم❤
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

خانم اکبری
1رمان خیلی خوبیه