پارت بیست و پنجم :


فصل 11
ماه رمضان شروع شده بود و همه روزه دار. سال پیش امین کنارمان بود و با هم سر سفره افطار می‌‌نشستیم اما امسال فقط من و مامان بودیم. صبح‌‌های زود از خانه بیرون می‌رفتم و کار می‌‌کردم و شب هم در کنار مامان و سفره افطار. رو به هنگامه که کمی آب نوشید، گفتم:
ـ روزه نیستی؟
ـ نمی‌‌تونم بگیرم. حالم خیلی بد می‌‌شه!
نگاهش کردم. از نظر بدنی ضعیف بود. دست پشتش گذاشتم و گفتم:

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    0

    عالییی بود مرسی مرضیه جون ❤️❤️مرضیه جونم تخفیف برای رمان حسرت باهم بودن داخل عید نمیزاری عزیزم؟

    ۳ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    ببخشید اشتباه شد من تا حالا برای رمان درخواست نداده بودم که ببینم چند هست 🙈ولی اولین رمانی که دوست دارم جلو تر بخونم ببینم چیه😍

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    سپاس از لطفت عزیزم🌹 انشاالله خواننده همه داستان هام باشی و دوسشون داشته باشی❤

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    به زودی عزیزم💖

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    1

    ظلم بخودوطرف مقابل احساسمون به یکی دیگه باشه وازدواج کنیم عالیه خانمی

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    👌🌺

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️