پارت بیست و هفتم :

دکتر شهریار نزدیکمان شد و سلام کرد. با لبخند جواب دادیم.
ـ خسته نباشین خانوما!
ـ شماام همین‌‌طور آقای دکتر!
تشکر کرد و رو به هنگامه گفت:
ـ بیمار اتاق صد و دو واقعاً کلافه کننده‌‌س!
انگار داغ دل هنگامه‌‌ هم تازه شد. گفت:
ـ پریشب نزدیک بود به دستای من چنگ بندازه.
دکتر سرش را تکان داد و گفت:
ـ من ترسیدم موهای سرم رو بکنه.
خنده‌‌ا‌‌م گرفت و گفتم:
ـ چرا؟<

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اهورا

    0

    خوب

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️