حسرت با هم بودن به قلم مرضیه نعمتی
پارت بیست و هفتم :
دکتر شهریار نزدیکمان شد و سلام کرد. با لبخند جواب دادیم.
ـ خسته نباشین خانوما!
ـ شماام همینطور آقای دکتر!
تشکر کرد و رو به هنگامه گفت:
ـ بیمار اتاق صد و دو واقعاً کلافه کنندهس!
انگار داغ دل هنگامه هم تازه شد. گفت:
ـ پریشب نزدیک بود به دستای من چنگ بندازه.
دکتر سرش را تکان داد و گفت:
ـ من ترسیدم موهای سرم رو بکنه.
خندهام گرفت و گفتم:
ـ چرا؟<
لطفا صبر کنید...

اهورا
0خوب