حسرت با هم بودن به قلم مرضیه نعمتی
پارت سی و هشتم :
صبح با خانم امیدی تماس گرفتم و مرخصی تلفنی گرفتم و در خانه ماندم و استراحت کردم. مادرم به طاهره خانم زنگ زد و جواب رد داد. چقدر خیالم راحت شد. رنگ و رویم دوباره برگشت سر جایش و کمی به غذا اشتها پیدا کردم.
ظهر امین و سوگل برای دیدنم به خانهامان آمدند. امین با دیدن رنگ و رویم گفت:
ـ اگه زودتر به من میگفتی نمیذاشتم کارت به اینجا برسه.
ـ دیروز برای همین اومده بودم خونتون امØ
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
زنده باشید عزیزم. سپاس از لطفتون❤🌹
۲ سال پیشفاطمه
0رمانت خیلی قشنگه مرسی موفق باشی
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
سلامت باشید عزیزم. ممنونم💖
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
💖🌹
۲ سال پیشپرنیا
1چقد درد آوره آتیش عشقی ک حتی حاضرشدی بخاطرش جونتم وسط بذاری انقد زود خاموش بشه!!!!😒😒 امیدوارم ک مجید و الهام ب این نقطه نرسن
۳ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
👌❤
۳ سال پیشروژین
0بنظرم حرفای امین یه واقعیت تلخه الهام باید قبول کنه تفاوتهای بین دو خانوادرو ولی بازم دوست دارم الهام ومجید به هم برسن 🥰حس میکنم مجید خیلی با خانوادش فرق داره
۳ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
امان از عشق که چشم عاشق رو به روی همه چیز میبنده❤
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ازیتا
0بسیار زیبا وداستان بسیار ملموس این روزگار رو داره ممنونم از قلم زیبای شما نویسنده گرامی موفق باشی😘😘😘