حسرت با هم بودن به قلم مرضیه نعمتی
پارت بیست و سوم :
به قول مامانم همیشه تو اینطور مواقع خنگ بودم! اندیشیدم: «آخه تو نمیدونی وقتی مجید رو با خودت بیاری متوجه بی پولیت میشه؟!» همراهش شدم و بازویم را بهانه کردم:
ـ ببخشید آقا مجید! من دستم خیلی درد میکنه. اگه میشه برگردیم.
دلسوزانه نگاهم کرد و گفت:
ـ میخواین بریم دکتر؟
ـ نه ممنون. نیازی به دکتر نیست.
قبول کرد و راه افتادیم. در طول راه هر دو ساکت بودیم تا این
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
♥️
۲ سال پیشزهرا
0عالیه
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
❤🌹
۲ سال پیشایلین
2عجب رمانی خیلی خوبههههه
۳ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
💞🌺
۳ سال پیشZarnaz
1یه چیزی نکن یهو مثل اسم رمان بهم نرسن و حسرتش همیشه به دل دوتاشون بمونه😪🤔
۳ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
این داستان فراز و نشیب زیاد داره💓
۳ سال پیشZarnaz
1اتفاقا خیلی خوب میشه بزار بیان به گوش مجید برسه شاید یه کاری کرد بالاخره 😁🙈عالی بود ممنونم مرضیه جون ❤️
۳ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
👌💖
۳ سال پیشاسرا
1چرااینجورمیگه احمدبیایدخواستگاری خبربه شکوه برسه تافکرنکنه الهام پی پسرش
۳ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
داستان باید بره جلو🙂
۳ سال پیشمبینا
2عالی
۳ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
💝
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

نیلوفر ادیب
0عالی