حسرت با هم بودن به قلم مرضیه نعمتی
پارت بیست و نهم :
و تندی خم شدم تا جمعشان کنم که یکدفعه چشمم به مجید افتاد که داخل آشپزخانه شد. شیشه خردهها جلوی پایش بودند. هول کردم و گفتم:
ـ آقا مجید تکون نخورید. الان جمعشون میکنم.
نگاهی به شیشهها انداخت و دنباله نگاهش به سمت من که خیلی دستپاچه شده بودم. با ملایمت گفت:
ـ الهام خانم! شما بفرمایین. من جمعشون میکنم.
سوگل به طرفم آمد و گفت:
ـ الهام جان من جمعشون میکنم.
بØ
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

زهرا گرامی
1بقیه رمان از هیچ کانالی باز نمیشه