حسرت با هم بودن به قلم مرضیه نعمتی
پارت سی :
در سکوت فرو رفته بودم. رفتار این زن طوری بود که نمیتوانستی نزدیکش شوی. انگار که مرا نمیدید یا اصلاً وجود نداشتم. حالی از من نمیپرسید و توجهش را به مادرم داده بود. مجید داخل آمد و شکوه گفت:
ـ اگه کار داری برو. من حالم خوبه!
مجید مؤدبانه گفت:
ـ مشکلی نیست!
انگار کمی در حین گفتن این جمله کلافه بود. شاید قبل از آمدن ما بینشان حرف شده بود! شکوه رو به مادرم گفت:
ـ اگه میشÙ
لطفا صبر کنید...
