پارت چهل و چهارم :


گلاره دو طرف سه‌ر‌پوشش را پشت گردن برد و زیر موهای پریشانش گره زد. نگاه متعجبش را به ئه‌دا و سپس سمت من گرفت.
- یعنی چی پس تکلیف مردم چیه؟ بمونیم زیر بارون رگبار؟!
خم شدم و دستم را تا نزدیکی زخم پایم پیش بردم.
- اگه روستا از مردم عادی خالی بشه با خاک یکسانش می‌کنن، ترس حزبی‌ها از اینه.
صدای گریه‌ی ئه‌دا بلند شد.
- اون روزی که آراز اومد و هی زیر گوش تا‌ته‌ت خوند، قسم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️