پارت پنجاه و نهم :

عروس شاهو سمت صخره رفت و ئه‌دا با قدم‌های بلند از او جلو افتاد درحالی‌که سرش به عقب و نگاهش سمت من بود فریاد زد.
- می‌رم پی مردها، هیچ کاری نکنید تا بیام!
دردی تیز نشسته بود میان قفسه‌ی سینه‌ام و ترسی که به جانم افتاده بود هر لحظه بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد. ضجه‌های سوزناک شنو خانم اجازه‌ی تمرکز را گرفته بود. همسر شاهو کنار شنو خانم نشسته بود و با گریه سعی بر آرام کردنش داشت. گلاره حØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۰۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فرزانه

    0

    آخه چرااااا طفلی بچه

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️