گلباش به قلم سمیه نوروزی
پارت پنجاه و یک :
قبل از اینکه بتوانم چشم بگیرم از طبیعتی که جانم را زنده میکرد از جایی که ایستاده بودم، نگاهم با سیروان که رو به عقب برگشته بود، تلاقی کرد. لبهایش از هم فاصله گرفته بود و از همان فاصله نگرانیاش را میتوانستم ببینم. برخلاف همهی روزهایی که نگاهم گریزان بود، اینبار حتی بعد از سر چرخاندنش چشمهایم روی قدمهایش بیحرکت ماند. تا سورتفا راهی نمانده بود، جایی که بر سر دÙ
لطفا صبر کنید...
