پارت پنجاه و پنجم :



نگاهم به تاته بود که جلوتر از همه قدم بر‌می‌داشت و بقیه پی‌اش می‌رفتند. تصویر چشم‌های نمناک سیروان زنده شده بود و روی مغزم جولان می‌داد و پشت سرش همه‌ی آتش مزاجی‌هایم ردیف شدند تا کامم را تلخ کنند. دلم می‌خواست یک گوشه پشت به دنیا می‌نشستم و یک دل سیر گریه می‌کردم، یک جایی که خودم تنها آدم روی زمینش باشم. تابش نور خورشیدی که مستقیم به چشم‌هایم می‌خورد و گریه‌ی نوزاد نرمی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️