پارت پنجاه و سوم :




سیروان خاموش و سر به زیر زانوهایش را بغل گرفته بود. هر از گاهی سرش را بالا می‌گرفت و نگاهش را به روبرو سُر می‌داد. می‌خواستم آخرین تصویر از عشق را میان خاطراتم داشته باشم. پسر زیبا و بگ زاده‌‌ای که از اقبال بدش چنگک عشقش در زمین سنگلاخی دختر آراس گیر افتاده بود و حالا درست زمانی که می‌خواستم ناف کینه و کدورت را ببرم، باران بلا نازل شده و میانمان فاصله می‌انداخت. در حد نفس

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فرزانه

    0

    سلام سمیه جان سال نو مبارک ممنون از رمان خوبت فقط کاش پارت ها طولانی بود

    ۳ سال پیش
  • سمیه نوروزی | نویسنده رمان

    سلام دوست عزیز. سال نو شما هم مبارک. اول از همه تشکر می‌کنم که همراهم هستین. در رابطه با پارت‌ها چون از قبل نوشته شده برای کانال تلگرامم با توجه به مشغله نمی‌تونم تغییرش بدم اما تا جایی که بشه چشم🙏🏻

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️