پارت چهل و هشتم :




- زیر درخت نشسته بودم تو با یه سبد گلابی سبز اومدی. گونه‌هات گل انداخته بود. دویدم سبد رو گرفتم تا خونه‌تون آوردم. یه گلابی برداشتی و گفتی برای تو. لبخند زدی، می‌تونستم واسه لبخندت بمیرم.
سر‌م را پایین انداختم پرسیدم:
_بعدش چی شد؟
_عاشق‌تر از همیشه از خواب پریدم!
- تشویش رفتن پریشونت کرده...
نگاهش را به شاخه‌ی درخت گرفت و نفس عمیقی کشید، شاید می‌خواست اشکÛ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️