پارت چهل و ششم :



نگاهم روی خانه‌های پلکانی چرخید. چند تکه ابر وسط آسمان دست به هم داده بودند و از خورشید خبری نبود. صدای آواز سیاچمانه عثمان هورامی¹ از رادیو خانه‌ی مجاور شنیده می‌شد و هم‌زمان رخت‌های پهن شده روی طناب با وزش آرام باد تکان می‌خوردند. در حیاط خانه‌ی سلیمان، شنو خانم با جارویی که بالای سرش برده بود، کیان و نوه‌های شاهو را تهدید می‌کرد و بچه‌ها می‌خندیدند. پایین روستا جایی ک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️